و خدایی که هست...

دوستم می گوید مستندی دیدم در مورد یکی از نویسندگان بزرگ آمریکای جنوبی. همسر نویسنده می گوید که او هر روز بخشی از داستان را که آن روز نوشته بود برایم تعریف می کرد. من در جریان سیر همه ی داستان هایش بودم. روزی از اتاق زیرشیروانی محل کارش که همیشه در آن جا مشغول نوشتن بود پایین آمد. مثل بچه ی مادرمرده گریه می کرد. طوری گریه می کرد که نمی توانست حرف بزند. بعد که کمی آرام شد داستان را از او پرس و جو کردم. گفت فلان شخصیت داستانم را یادت هست؟ همین الان از دنیا رفت!

می گوید همین داستان را در محل کار سر میز ناهار برای همکاران تعریف کردم. همکاری که ذهنی ریاضی داشت خیلی برایش عجیب بود. می گفت مگر سرنوشت شخصیت های داستان در دست نویسنده نیست؟ خب نجاتش می داد. کلی برایش توضیح دادم که نویسنده مقدمات داستان و کاراکترها را می سازد  و می پردازد. ولی این شخصیت ها هستند که در نسبت با هم و حوادث داستان، خط سیر قصه را می سازند و فراز و فرود داستان را طی می کنند و سرنوشت خویش را تعیین می کنند. می گفت نیم ساعت داشتم این را برایش توضیح می دادم. ولی او باز هم متوجه نمی شد. یک لحظه بی‌اختیار گفتم خدا هم همین طور است! نگاهی از سر تعجب همراه با فهمیدن کرد و دیگر چیزی نگفت.

با خودم می گویم یعنی خدا هم در مصائب بندگانش گریه می کند؟

برق مهلک آن شب سیاه

تلخی زهر واقعه‌ی آن شب آن قدر برایم غیر قابل باور و غیر منتظره بود که مغزم رسماً از کار بیفتد و با تمام وجود به بى وجودی خودم واقف شوم و مجبورشوم -تاکید مى کنم که مجبور شوم- بیشتر به مغزم فشار بیاورم و به نافهمی‌اش و بى خاصیتی‌اش بیشتر پی ببرم. اگر تا قبل از آن امتحان های الهی را در همین چهارچوب‌های زندگى عادی مى دیدم آن شب فهمیدم که با خدای پیچیده تری طرفم! رسماً داشتم به همه چیز شک مى‌کردم و حتی به این که خدا هم به فکر بندگانش هست و یاری گر آن‌هاست. حال بچه آهوی تازه متولد شده‌ای را داشتم که هنوز لزجی چندش آور ورود به دنیای جدید بر روی بدنش خشک نشده و حتی توان ایستادن بر دست و پاهای خود را ندارد، ولی از او مى خواهند که برمد و برجهد و فرار کند. و طرفه این که این بچه آهوی زبان بسته به محض آن که خواست بگریزد با دست و پای بسته‌اش مواجه شد. پاک گیج و منگ شده بودم و دست و پاهایم مى لرزید و گریه مى کردم. حتی شروع کردم برای خودم سخن‌رانی کردن و آسمان و ریسمان به هم می بافتم و باز اشک و عرق مى‌ریختم. تقصیر خودم بود. از یکی دو هفته قبل که سعی کرده بودم دست و پایی به خدا نشان دهم و آبرویی بخرم باید حدس مى زدم که روزی در گردابی که او فراهم آورده باید دست و پا و فریاد بزنم و او نظاره گر باشد و من ندانم که چه در سر دارد و گودی این گرداب تا کجاست و آخر قصه چیست. برق مهلک آن شب سیاه هنوز در تنم هست و هنوز با خودم مى‌ژکم که چه بود آن واقعه‌ی چند ساعته که تقریباً ناخواسته درگیرش شدم و هنوز هم درگیرش هستم. رسما تحقیر شدم و بهتر است بگویم به حقارت خودم در برابر نظام هستی پی بردم.

...و به خدایی فکر مى کنم که آن بالا هست و الغوث الغوث مى گویم برای رهایی.

پ.ن1: خیلی ناخن نزنید لطفن.

پ.ن2: اولین آواز و کار ماندگار محمد اصفهانی را گوش بدهید!

یادداشت سی سالگی

یادداشت سی‌سالگی را به پیشنهاد دوست خوبم مهدی ابراهیم زاده می‌نویسم. نقطه

سی سال پیش وقتی متولد شدم... خط خط خط

یادداشت سی‌سالگی را چگونه باید شروع کنی؟ باید از چه بنویسی؟ باید خاطرات سی سال از دست داده/ به دست آورده‌ات را مرور کنی یا آرزوهای سال‌هایی که نمی دانی می‌آیند یا نه؟ شاید باید کودکانه مدادرنگی دست بگیری و مردانه خط زمان عمرت را بکشی و سی سال گذشته را رنگی کنی و بعد هم مکان سی‌سالگی را یک نقطه‌ی پررنگ بکشی و بایستی به انتظار فردا. به انتظار امتداد سال‌های بعد...

مرور خاطرات گذشته شاید آینده را برات روشن تر کند. باید از چه بگویی؟ از روزی که در آستانه‌ی حیاط مدرسه -که چند متری گودتر از سطح خیابان بود- با سر کچل و صورت گریان دست مادر را رها کردی و رفتی که رسما دانش آموز اول دبستان شوی؟ یا از روزی که در بازگشت از اردوی شبانه‌روزی بندهای کفشت را گم کردی و دست مادر را در ورودی حیاط مدرسه گرفتی و راهی خانه شدی؟ باید از صبحی بنویسی که دنیا امام نداشت و همه گریان بودند و تو حیران؟ یا از روزی که سرمست از بازگشت به شهر پدری بودی بعد از سال‌های تنهایی پایتخت نشینی؟

باید از روزهای پنجم دبستان بنویسی که با داوودی، دوست صمیمی‌ات، عصرها می‌رفتید پارک و با پنج تومان ناقابل سوار چرخ و فلک دستی پارک می‌شدید و کلی کیف می‌کردید؟ یا از روزی که تک‌خوان گروه سرود بودی و برق ارگ قطع شد و صبر کردی و دوباره سرود را از اول خواندی؟ شاید هم باید روزی را روایت کنی که بعد از مدرسه با بچه‌ها رفتید پارک تا پینگ پنگ بازی کنید و فردا مدیر مدرسه راهنمایی فراخوانتان کرد و توبیخ. روزهایی را بنویس که با فلاپی دیسک بازی رد و بدل می‌کردی...

از روزهایی بنویس که این کلاس و آن جلسه می‌رفتی. روزهایی که سر کلاس هر معلم، از دینی و ادبیات و کامپیوتر دفترچه یادداشت دست می‌گرفتی و شعرهایی که معلم‌ها لابلای حرف هایشان می‌خواندند را یادداشت می‌کردی.

از روزهایی بنویس که منجر به دوم خرداد شد و تو دلت نه با این بود و نه با آن و البته حق رایی نداشتی! روزهایی که حزب کارگزاران تابلوی دفترش در شهرتان را دو روزه علم کرد و تو که بدت نمی آمد بشناسی شان روزی سرک کشیدی درون ساختمان حزب! و جوانی که دم در ایستاده بود یکی یکی عکس چهره‌های معروف روی استند ایوان ساختمان را نشانت داد و تو هیچ کدامشان را نمی شناختی و خجالت زده بیرون آمدی.

از روزی بنویس که به خاطر پوشیدن شلوار کتان چند روزی را بیرون کلاس سر کردی و البته بدت نمی آمد که به این دلیل مسخره چند روز دیگر هم تنبیه شوی!

اصلن از روزی بنویس که به پیشنهاد مادر سرگذشت کندوهای جلال را خواندی و جلال خوان شدی. یا از روزی که در میانه‌ی جلسه‌ی قرآن به پیشنهاد آقامجید به خوبی‌ها و بدی‌های رفاه فکر کردی و آوینی را شناختی و تکنوپولی را خواندی و چیزی سر در نیاوردی!

...

نه. هیچ کدام این‌ها را ننویس. حالا دیگر سه ده از عمرت رفته است.

یادداشت سی‌سالگی یادداشت خوشی‌ها و شیطنت‌ها و غم و شادی‌ها و قهر و آشتی‌ها و مشغولیت‌های سه دهه از عمری است که دیگر نیست. یادداشت ورود به دهه ای که در پایان آن باید خود را برای مرگ آماده کنی. باید کامل شده باشی. باید عصا به دست گرفته باشی و پخته شده باشی. یادداشت سی‌سالگی یادداشت سه دهه عمر از دست رفته است. و یادداشت سه دهه عمل به دست آمده. کوله باری که خوب یا بد سنگین است و روز به روز سنگین تر می‌شود. و باری که تنها خودت باید بر دوش بکشی و برایش جواب داشته باشی. آیا سی سال‌های آینده هم به همین زودی می‌گذرند؟ اصلا آیا می‌آیند؟!

 

پالایش

درگیر شدن با آن دسته از رذایل اخلاقی که نمود عینی ندارند و نتایج مستقیمی در عمل انسان ندارند بسیار سخت است. صفاتی مثل حسد و تنفر و...  چیزهایی که بود و نبودشان را دیگران کمتر احساس می کنند و لااقل از رفتار یک فرد نمی توان در مورد وجود این صفات در درون او نظر محکمی داد. بسیار اتفاق می افتد که در کنار تلاش برای از بین بردن یک عمل نادرست مثل غیبت کردن یا دروغ نگفتن و غیر این ها به دنبال جلب نظر دیگران هم هستیم. یعنی در بهترین حالت دو هدفِ از بین بردن آن عمل قبیح و جلب توجه نظر دیگران را همزمان دنبال می کنیم تا با یک تیر دو نشان را هدف گرفته باشیم. گرچه تیرمان به سنگ بخورد! در صفات ناپیدا این کار -یعنی جلب توجه دیگران- تقریبا محال است. به همین دلیل شاید کمتر زشت بودن آن ها را ببینیم و مانع بودنشان در مسیر کمال را متوجه شویم. اما حس رضایت و لذتی که در جنگیدن با این صفات هست کمتر در اصلاح اعمال ظاهری وجود دارد. شاید بتوان این را با پالایشی که یکی از مقدمات تولید اثر هنری است مقایسه کرد. یک جور مراقبه ی دائمی که هیچ چشمی به دنبال رصد آن نیست و همین سخت ترش می کند و تنها نیاز به سخت گیری انسان بر نفس خود دارد.

در کار هنر این پالایش به شکل ظریفی در رفت و آمد اثر و صاحب اثر اتفاق میفتد. صاحب اثر باید پیش از آغاز کردن کار هنر لااقل اندکی از این پالایش را درون خود رقم زده باشد. شاید پالایش ارسطویی برای تولید اثر ادبی – و به طور عام هنری- هم از جنس همین رفت و برگشت باشد. وقتی تلاش می کنی که بای خوشنویسی ات را آنقدر بکشی که نقطه هایش به قاعده باشد، نه آن قدر کوتاه شود که فخامت باء را نداشته باشد و نه آن قدر کشیده شود که توازنش را از دست بدهد، در واقع داری روح خود را صیقل می زنی. این تمرکز و دقت و تلاش برای حفظ تعادل در لحظه ی شکل دادن به اثر یک مراقبت از نفس است. و این صیغل زدن ها با تمرین و ممارست به روح تو شکل می دهد. این دقت های ریز در ظرافت های کار هنری را تنها خود هنرمند به خوبی احساس می کند و متوجه آن می شود و به سختی های آن تن می دهد تا اثرش آن گونه که می خواهد باشد. اگر چه شاید متوجه نباشد که این کار روح او را هم در بند می کند و از سرکشی می رهاند.

در کار ساختن نفس هم این مراقبت های ظریف و کوچک است که روح آدمی را جلا می دهد. و لذت و شیرین این مبارزه وقتی دائمی شد بیشتر می شود. و آدم اگر بخواهد آدم شود لاجرم باید صفات رذیله ی درونی اش را از بین ببرد.

پ.ن1: حتما پرداختن جدی و همراه با ممارست به یک هنر در پالایش روح آدمی موثر است. و اگر هنر انسان برای خودنمایی نباشد لاجرم به تعادل روح او و حرکتش در مسیر کمال کمک می کند.

پ.ن2: دلم هوای رنگ و خط کرده است.

کلمات حمال!

دائم با خودم درگیر بودم. با هیچ کس هم روراست و صریح نبودم. درگیری‌های ذهنم زیاد بود و بیرون ریختن این ذهن به هم ریخته نه شدنی بود نه درست. کلمات هم توان انتقال معانی آن ذهن آشفته را نداشند. بنابراین بیشتر اوقات سکوت را بر هر چیزی ترجيح می‌دادم. این سکوت نه برای مراعات حال سایرین بود و نه از روی حجب و حیا. نمی‌دانم. شاید بیشتر مراعات کلمات را مى‌کردم که برایشان سخت بود معانی را حمل کنند و صحیح و سالم به مقصد برسانند. ترجیح مى دادم اذیتشان نکنم و بگذارم گوشه‌ای برای خودشان بنشینند و استراحت کنند! گاهی کلمات را مشت‌مشت مى‌ریختم روی کاغذ. با نظمی خودساخته. اما این سیاهه‌ها هم کاری ازدستشان بر نمی‌آمد و بعد از مدتی که به سراغشان مى‌رفتم کاملا بیات شده بودند. این اواخر در گفت وگوهای دو نفره بهتر بودم. کلمات مقصدشان را بهتر مى‌شناختند و با احتیاط بیشتری حرکت مى‌کردند. خوبی گفت‌وگوی دو نفر این بود که تمرکزم بیشتر بود و شمرده تر بیان مى‌کردم. بعضی هم می‌گفتند در مکالمه‌های دو نفره کاملا متفاوتی! گفت‌وگوهای دو نفره را همیشه ترجیح مى‌دادم. هنوز هم همین جور است. و نفر دوم در بیشتر اوقات حرف هایم را خوب می‌فهمید. با خارجی‌ها البته همیشه راحت تر بودم. می‌گفتیم و مى‌خندیدیم و حرف هم را می‌فهمیدیم. مخصوصاً آن هایی که نیتیو نبودند و زبان انگلیسی زبان مادری شان نبود. شاید چون دایره‌ی کلمات محدود بودند و کلمات را با احتیاط بیشتری به کار مى‌بردم و سعی می‌کردم کلمات طرف مقابل را با دقت هضم کنم. شیرینی این صحبت‌ها وقتی بیشتر می‌شد که یکی از دو طرف معنی یک کلمه را نمی‌دانست و دیگری سعی مى کرد با هر ضرب و زوری معنی کلمه را منتقل کند. آن جا کلمات مجبور بودند تا آخرِ مسیر بار معنا را با امانت‌داری کامل حمل کنند. هر چند معنایی بسیط و محدود و حتی دم دستی و ساده. هنوز هم حرف زدن با خارجی‌ها را ترجیح مى دهم.

در بند رکاب عقیق

عقیق یمنیِ نگینش را از نجف خریدم. از یک عطاری بر و رو دار در نزدیکی‌هاى حرم امیرالمونین. توصیف خود عطاری و صاحبانش نوشتاری جدا می خواهد. عجالتاً یک قلمش این که یکی از فروشندگان جوان، عطرهای صدر اسلام را مى شناخت و مى فروخت. بماند. تهران عقیق را دستم گرفتم و پرسان پرسان از این دوست و آن رفیق سراغ رکاب ساز گرفتم. یکی را حوالى حرم حضرت عبدالعظيم شهر ری معرفی کردند. وقتی رفتم سراغش گفت ما مدت هاست که انگشرسازی نمی کنیم. باز با یکی دو بار رفت و برگشت به شهرری و پرس و جو از دوستان در نهایت یک نقره ساز همان حوالى حرم حضرت عبدالعظيم جستم. عقیق را برایش بردم و سفارش دادم و با کلی ماجرا و چندین بار رفت و آمد و فک زدن و قیمت بالا و پایین کردن و چکش زدنِ سر و شکل رکاب بالاخره انگشتر نقره‌رکابِ عقیق‌نگین را صاحب شدم. در این رفت و آمدها البته توفیق اجباری زیارت هم همراهم شد. اوایلش تازگی انگشتر جذابیت داشت و هر کس مى دید تبریکی می گفت و نظری مى‌داد. قاعدتاً هر بار که مى خواستم وضو بگیرم رکاب را از انگشت در مى آوردم و بعد برای نماز دوباره دستم مى‌کردم. کم‌کم همین در آوردن و به دست کردنِ حلقه توجهم را جلب کرد. من حالا عادت کرده بودم که در هنگام وضو انگشتم خالی باشد و هنگام نماز پر! مجبور بودم بدون انگشتر وضو بگیرم، ولی مجبور نبودم با عقیق نماز بخوانم. برای همین گاهی با دستان خالی نماز مى‌خواندم. که یعنی به بودن عقیق اعتنایی ندارم. ولی داشت اتفاق دیگری مى افتاد. من حالا داشتم به نبودنش فکر مى‌کردم. انگشت‌های خالی داشت برایم مهم مى‌شد. حالا دیگر فقط بودن عقیق برایم اهمیت نداشت، که بود و نبودش برایم مهم شده بود...

هنوز هم در بند رکاب عقیقم.

 پ.ن: یاد درویش مصطفا و علی افتادم. 

خورشید!

هیچ کس

جز ستیغ کوه

تاب گرمایت را ندارد

آنگاه که در غم غروب

در سینه پنهانت می کند

بی که پشتش دوتا شود

سلام رییس!

گیر و دارهای سیستم ادارات دولتی لاجرم خودش را به هر که در آن کار کند تحمیل می کند. این البته کم و زیاد دارد. ولی همه از بزرگ و کوچک عاقبت به آن مبتلا می شوند. این اذیت کننده است. مثلا در ادارات آبدارچی –که علی ما نُقِل اصلن در اروپا و آمریکا چنین موجودی وجود خارجی ندارد!- کارمندان دیگر را با لفظ «آقا» خطاب می کنند. همه هم ظاهرا پذیرفته اند که آبدارچی باید همین گونه خطابشان کند. یا مثلا ترسی که در کارمندان یک اداره نسبت به رییسشان هست چیز عجیبی است. این ترس از جنس لولوخورخور نیست که گمان کنید با تلقین و تمرین برطرف شود. این ترس نوعی خودباختگی یا چیزی از این جنس است. این هم در کارمندان دیده می شود. حالا فکر کنید این روحیه چه بلایی بر سر رییس و مرئوس می آورد. به همین دلیل روسا گمان می کنند حتما از زیردستانشان بیشتر می دانند و در خیلی از موارد شاید ایستادن یک کارمند بر حرف منطقی خود را برنتابند. این ها که می گویم ظرافت هایی دارد. لازم نیست مدیر یک اداره با کارمندانش تحکم کند یا کارمندان جزء با شنیدن صدای پای رییسشان دست و پا گم کنند. ولی این حاکمیت اداری رفته رفته آزادگی اداری ها _از بالا تا پایین_ را می گیرد و زبان را از بین می برد و فکر را می گیرد و مانع رشد معنوی اداری ها می شود. این بسیار خطرناک است.

تَرک!

شبکه‌های اجتماعی کمی‌ آدم را سریع‌تر و پرشتاب‌تر و به همان نسبت کم تامل‌تر و کم تحمل‌تر می‌کنند. البته که کارکرد اصلی این شبکه‌ها تفریح و سرگرمی‌است، ولی  کسانی که بخواهند می‌توانند بهره‌هایی هم از این فضا ببرند. آدم مدتی که در یک شبکه‌ی اجتماعی فعال باشد دلش برای وبلاگش تنگ می‌شود. وبلاگ صمیمی‌تر و جمع و جور‌تر و خودمانی‌تر است. گو این که وقتی تعداد پلاس‌ها و لایک‌ها در گوگل پلاس و فیس بوک -که در این دومی‌بسیار کم حضور داشته‌ام- زیاد می‌شود آدم خود به خود ته دلش خوشحال می‌شود که مطلبش را دیده اند و پسندیده اند.‌ اما روی دیگری هم دارد این سکه. وقتی همه می‌بینندت انگار یک مشت چشم حریص دارد دنبالت می‌کند. همان حس شهرت مثلا. من این حس را نمی‌پسندم. شبکه‌ی اجتماعی مثل خانه‌ای شیشه ای است که همه دارند لحظه لحظه‌ی زندگی تو را می‌بینند و این حس خوبی نیست. همین رفته رفته انسان را بی خیال می‌کند و کم فکر و در گوشی بگویم که کمی‌انسان را بی ملاحظه می‌کند. و یا آدم را به رفتارهای نمایشی و غیرواقعی می‌کشاند که آن هم خیلی خوب نیست. برعکسش وبلاگ است که صبر و متانت بیشتری دارد و محلی خودمانی برای نشستن است و گپ زدن. آن شتاب و رفت و‌ آمد سریع این جا جایی ندارد.گوگل پلاس هم کمی ‌وقت گیر بود و از شما چه پنهان معتادم کرده بود و هم خیلی راحت نبودم با نوشتن در آن جا. از طرفی کمی‌کارهایم زیاد شده و از جمله کاری که شاید سال‌ها آرزویش را داشتم کم کم دارد با یکی دو نفر از دوستان به تحقق نزدیک می‌شود. این کار همت می‌خواهد و وقت گذاشتن و دردسر کشیدن. و البته ظاهرا سه نفر هم دل شده ایم که باری را به مقصدی برسانیم. علاوه بر این کتاب خواندندم در این مدت کم شده بود که دوست دارم جبرانش کنم. اگر بشود! البته خدا را چه دیدی؟! اصلن بعید نیست از من که دوباره فیلَم یاد هندوستان کند و برگردم به آن استریم پرشتاب و باز روز از نو. 

ساکن تهران

سال 70 برگشتیم اصفهان. شوق بازگشت به شهر پدر و مادری براى ما که بچه بودیم و همه چیز دنیای کودکی در چشممان بود از ماه ها قبل رهایمان نمی کرد. چندین ماه در خانه ی قدیمی مامان بزرگ که حالا با اثاث کشی آن ها خالی شده بود زندگی کردیم. زندگی جدید مامان بزرگ و حاج آقا در آپارتمان نوساز دو طبقه آنقدر جذاب بود که از دست دادن تمام خاطرات شیرین سال های قبل به چشمم نیاید. بماند که حالا ما ساکن همان خانه بودیم و من خیال مى کردم دارم در دل آن خاطرات زندگی مى کنم. فقط یک لنز فشرده مى تواند رفت و آمدهای مدام خاله ها از این سر تا آن سر سرسرای خانه ی خشتی را نمایش دهد. سرسرایی که با متر امروز شاید ده متر هم نداشت. اما اگر شروع به قدم زدن در آن مى کردی تمام شدنش با خدا بود. سرسرایی که این سرش از هال بزرگ شروع مى شد و آخرش مى رسید به هال کوچکی که کتابخانه و حیاط خلوت و آشپزخانه و حمام قدیمی بینه دار در آن جا سر داشتند. و البته زیر زمین زنده ای که خرخاکی و مارمولک و نم و نقشه های فرش حاج آقا و خمره های بزرگ جزء شخصیتش بود و هیچ وقت وقارش را از دست نداد. یا کتابخانه ی کوچکی که عکس دکتر شریعتی با سوزن های کوبیده شده بر دیوار و نخ با مهارتی خاص بر تنش نقش بسته بود. لابد کار یکی از خاله دایی های انقلابی بود. حیات خلوت را که نگو. با سنگی در یک گوشه که نمی دانم اسمش و کارش چه بود و حوضچه ای محصور و مسقف در گوشه ای دیگر که اسم و کار آن را هم حالا نمی دانم! قبلاً هم کمی از آن خانه نوشته ام. چندین سال با همه ى این ها زندگی کرده بودم. ولی حالا دیگر کم کم داشتم از آن ها دور مى شدم. سال های بعد هر بار که به تهران سفر می کردم زرق و برق تابلوهای تبلیغاتی و جذابیت خیابان ها که نمی دانم چه بود آن قدر بود که هوای اصفهان و حال قدیمی اش را رها کنم یا بهتر بگویم آن ها من را رها کنند و بسپارندم به شهر جدید. هر سفر به پايتخت جلوه ی جدیدی در چشمم فرو مى کرد و کم کم چشمم پر شد. دیگر جایی برای سادگی و صمیمیت آن حیات و حیاط خلوت و کتابخانه و سرسرا و بینه و آشپزخانه باقی نماند. حالا من ساکن تهران بودم. 

در باره ی عراق

این چهارمین سفری بود که به عراق داشتم. و باید اذعان کنم که تازه بعد از چهار سفر –که همگی سفرهای خاصی بوند- دارم عراق و مردمش را می شناسم. بگذارید راحت بگویم. متاسفم از این که نگاهی که در میان مردم ایران نسبت به عرب ها (به طور کلی!) و به خصوص مردم عراق وجود دارد نگاه درستی نیست. با هر کس در باره ی سفر عتبات صحبت می کنی پس از صحبت های معمول در مورد حال و هوای معنوی این سفر شروع می کند برای تو از بی وفا بودن مردم کوفه حرف زدن و این که این شهر نفرین شده است و پس هنوز مردمش بی وفا هستند و از این جور حرف ها. از کثیفی عراق. از رفتار و اخلاق تند مردمش و... و من می توانم با اطمینان بگویم که همه ی این تصورات، غلط و عوامانه است.
مردم عراق ایرانی ها را دوست دارند. اگر نگویم به ایرانی ها عشق می ورزند. با قاطعیت می توانم بگویم عراقی ها در میان همه ی کشورهای منطقه و به خصوص همسایگانشان دولت و ملت ایران را از همه بیشتر دوست دارند. از عربستانی ها متنفرند. حتی بیشتر از آمریکا و اسرائیل. عامل اصلی بسیاری از مشکلاتشان را پول های نفتی دولت عربستان می دانند. قطر و ترکیه را هم آمریکایی می دانند. مردم عراق به شدت میهمان نوازند. در این سفر که توفیق حضرت حق یارمان بود و مسیر کوتاه هشتاه کیلومتری نجف تا کربلا را با پای پیاده پیمودیم این را به عینه دیدم. یک بار دیگر هم توفیق پیمودن این مسیر را داشته ام. و خوشبختانه در هر سفر به دلیل بهتر شدن زبان عربی، بیشتر و بهتر با عراقی ها ارتباط برقرار کرده ام. عراقی ها خونگرم و میهمان نوازند. به خصوص اگر با آن ها مثل یک برادر برخورد کنی و از بالا به آن ها نگاه نکنی. می جوشند و می جوشند. به شدت از این که دعوتشان را به یک لیوان شربت یا آب یا یک استکان چایی عراقی و یا یک وعده غذای ظهر رد کنی ناراحت می شوند. چند کیلومتری کربلا روحانی عمامه سفیدی با فارسی دست و پا شکسته دعوتم کرد به چایی. آقا! بفرما چایی ایرانی! تازه چیزی نوشیده بودم و قصد ایستادن نداشتم. ولی اصرار کرد. که چایی ایرانی است. گفتمش چایی عراقی هم خوب است. ولی اصرار کرد که چایی ایرانی بدهد. با دست مسیر را تا کناره ی راه، راهنمایی ام کرد و بعد هم صندلی گذاشت که بنشینم. خوشحالی را از این که دعوتش را پذیرفته ام در چهره اش خواندم.
این را هم بگویم که مردم عراق بر خلاف تصور رایج، حرف گاف و چ را در مکالماتشان زیاد استفاده می کنند. تقریبا اکثر قاف ها را گاف تلفظ می کنند. و بسیاری از کاف ها را چ! صبحانه را ریوگ می گویند و هندوانه را رگی (به کسر راء و تشدید گاف). جالب این که حرف چ را حتی در نوشتار هم به کار می برند. و حتی تر در  نوشتار رسمی تابلوهای تبلیغاتی. و این ظاهرا امر جدیدی نیست. یکی از اقوام سببی ما که از معاودان عراقی است و  یکی دو سال قبل از انقلاب از عراق اخراج شده می گوید در آن زمان هم حرف چ را می نوشتیم و استفاده می کردیم.
بماند. در دو سه سفر اخیر یکی از کارهای ثابتی که با چند نفر از رفقا انجام می دادیم رفتن داخل موکب ها و هم صحبت شدن با کوچک و بزرگ افراد داخل موکب بود. این سفر هم توفیق داشتیم و در هفت-هشت کیلومتری کربلا میهمان موکبی از اهالی بصره شدیم. معمولا موکب ها را خودمان انتخاب می کنیم. اما میهمان نوازی بیش از حد و اندازه را خود اهالی موکب به جا می آورند! از پذیرایی با آب و ناهار و شربت و حتی میوه تا انداختن جایی برای استراحت و ماساژ. و همه ی این ها بهانه هایی است که کم کم به افراد موکب نزدیک شوی و بگویی و بخندی و سوال و جواب کنی و از رسوماتشان بپرسی و اوضاع و احوال سیاسی و اقتصادی عراق را جویا شوی. و البته متقابلا به سوالات آن ها در باره ی ایران پاسخ دهی. جالب است که در موکبی که از بصره آمده بود برادر عماد محمد رضا –بازیکن تیم ملی فوتبال عراق و حاضر در لیگ برتر فوتبال ایران- با نام علاء حضور داشت. یکی از اهالی موکب در شهر بصره صاحب نمایشگاه اتومبیل است. می گوید اکثر ماشین ها در عراق ژاپنی هستند. گرچه حق واردات مستقیم از ژاپن را ندارند و باید از طریق عربستان ماشین وارد کنند. می گوید خانواده ی ما 25 نفرند و ده ماشین در خانه داریم!! می گوید هر خانواده لا اقل چهار ماشین در خانه دارد!
در همین موکب با مصطفی از اهالی ناصریه آشنا شدیم. جوانی که نانوایی دارد و مسیر طولانی ناصریه به کربلا را با پای پیاده آمده است. مصطفی یک ماسور حرفه ای ست و ماساژهایش حسابی بچه ها را سر حال می آورد. از طرفداران مقتدی صدر است و بر خلاف سایر هواداران مقتدی ساکت و کم حرف است. بعد از ظهر هنگام خداحافظی ما با اهالی موکب با ما همراه می شود. یک پمپ گلاب پاش بیشت لیتری بر روی دوش خود دارد که عکس مقتدی صدر و پدر شهیدش آیت الله سید محمدصادق صدر را بر روی آن چسبانده. مصطفی دائم مردم را و از جمله ما دو سه نفر را که با او همراهیم خیس می کند تا گرما کمتر بر ما کارگر شود. هر جا هم به سربازهای امنیتی عراقی می رسیم بی پروا به سمت آن ها می رود و پس از برداشتن کلاهشان سر آن ها را با گلاب پاشش خیس می کند. دقت که کردم متوجه شدم که وقتی کلاه سربازها را بر می دارد می گوید آقا! بعد احساس کردم دارد خودش را ایرانی معرفی می کند. به کربلا که رسیدیم مطمئن شدم دارد خودش را ایرانی معرفی می کند. یکی از عراقی ها از او می پرسد از ایران آمده ای. جواب مصطفی مثبت است! لابد برای نزدیک کردن دل های دو ملت!
معتقدم نزدیک ترین ملت به لحاظ فرهنگی به ملت ایران، ملت عراق است. ارتباطات خویشی عرب های خوزستان با اقوام عراقی شان و رفت و آمدهای دائم دو طرف مرز، نزدیکی مذهبی و زبانی دو ملت، وجود حرم مطهر علی ابن موسی الرضا (علیه السلام) در مشهد مقدس و عوامل تاریخی دیگر باعث نزدیکی فرهنگی دو ملت شده است.
گفتنی ها در باره ی عراق زیاد است. واقعا یک سفر دو هفته ای به عراق ظرفیت نوشتن یک سفرنامه مفصل را دارد. امیدوارم روزی برسد که سفرنامه نویسی عراق در میان نویسندگان ایرانی رونق بگیرد.

برو خارج! اما نه مثل توریست ها

مقدمه ی نسبتا بی ربط: زمان کودکی با خواهرم بحث می کردم بر سر این که مکه «خارج» است یا نه! خنده دار است. او می گفت مکه خارج محسوب می شود و من مصرانه می گفتم مکه خارج نیست. حالا البته می فهمم حق با من بوده است! کسی برای زیارت خارج نمی رود! آن هم برای فریضه ی شرعی. تا کنون شنیده اید کسی که به کربلا یا حتی سوریه رفته است مثلا در خاطراتش بگوید وقتی رفتیم خارج فلان اتفاق افتاد. زیارت که سهل است. دبی و کویت و... حتی پاکستان و هند و این جور کشورها را هم سخت می توانم «خارج» به حساب آورم. خارج یعنی فرانسه، آلمان، آمریکا....

***

سید مجید حسینی، مدیر عامل گروه مجلات همشهری اخیرا سفری داشته است به ایالات متحده ی آمریکا که حاصل آن سفرنامه ای شده با عنوان «هاروارد مک دونالد» چاپ انتشارات افق. حسینی در مقدمه ی کتاب که در ابتدای ورود به آمریکا و ساعاتی پس از  خروج از فرودگاه جان.اف.کندی نوشته، می گوید قصد دارد تصاویر ذهنی اش از آمریکا را کنار بگذارد و بگذارد که آمریکا خودش حرف بزند. به تعبیر خودش می خواهد آمریکا را از ورای لنز یک دوربین ببیند و کمتر از خودش بنویسد. حسینی در همین مقدمه می گوید هر کس - مثل جلال آل احمد و جلال رفیع و رضا امیرخانی و...- در سال های گذشه از آمریکا نوشته، حرف خودش را زده، نه حرف این سرزمین را. حتی بعدا در فریم اول کتاب می گوید نه می خواهد مثل روشنفکران عصر ناصری «حیرتنامه» بنویسد و نه مثل مرحوم آل احمد، فرهنگ و هنر آباء و اجدادش را بر سر آمریکایی ها بکوبد و مدام «کاف» تصغیر بر سر اسم افراد و چیزهایی بگذارد که محصول سرزمین آمریکا هستند.
جدا از این که چرا و چگونه مدیر عامل بزرگترین بنگاه ژورنالیستی کشور از حیث تعدد عناوین و شمارگان تولیدات و دارنده ی دکترای علوم سیاسی از دانشکده ی حقوق دانشگاه تهران ادعا می کند که می خواهد آمریکا را به گونه ای «روایت» کند که خود آمریکاست و اصلا مگر امکان دارد کسی ابژه ای را توصیف کند بی آن که پیش زمینه های فکری و تاریخی و فرهنگی اش پیرامون آن، تاثیری در روایت او نگذارد، مطالبی را در باره ی این کتاب می نویسم.

ادامه نوشته

بوی تهران!

می دونی تهران چه بویی داره؟ شاید خیال کنی بوی گازوئیل و دود و دم. یا مثلا بوی... چه میدونم! ولی نه آقاجون. اصلش بوی رنگ سفید خط کشی های وسط خیابونه. خودم کشف کردم. به نظرم بوی تهران همینه. کلی ام حرف هست تو همین بو. باید نصف شب تو خیابون باشی و ببینی دارن وسط خیابون رو خط می کشن تا بفهمی چی میگم. آژانس شیشه ای رو که یادت هست. سکانس خط کشی خیابون یادته؟ صدای فیش فیش ماشین خط کشی رو چی؟ اون سکانس فیلم صدا نداشت. بو داشت. بوی تهران. عجب بویی داره این خراب شده!

یاد رستاخیز

روزهای آخر سال همه به تکاپویند. مردم به دنبال راست و ریس کردن کارهای خودشان اند. تمام کردن کارهای باقی مانده. صاف کردن حساب ها با دوستان و نزدیکان. خانه تکانی و خالی کردن خانه از وسایل اضافی و افزودن وسایل مورد نیاز. برنامه ریزی سال جدید و انتظار بهار. بعضی که دقیقترند و بیشتر اهل حساب و کتاب، در این میان محاسبه ی نفسی هم می کنند. خوب و بد کارهای سال آزگار را چرتکه می اندازند و اعمالشان را در ترازو می گذارند. گفته اند با دیدن بهار، رستاخیز را بسیار فرا یاد آرید. روز برانگیخته شدن مردمان. و حساب کتاب های روز حشر که نه توجیهی هست برای اعمال کرده و نه مفری از محاسبه ی اعمال. روزی که پرده ها کنار می روند و کرده های انسان ها به عیان نمایان می شوند. این زمان، مردم روزهای پایانی سالشان را به شادی سال جدید سپری می کنند. خوشحالند که سال کهنه سپری می شود و سال نو فرا میرسد. ظاهرا مردمان این روزگار با دیدن فصل بهار کمتر به یاد روز حساب می افتند...

جوانه زدن درختان مرده نشانه ای از زنده شدن مردگان است. کاش جای کمی از انتظار آمیخته به شادی های بهارمان را دلواپسی روز زنده شدن دوباره می گرفت.

مظلومیت یک ملت انقلابی

تقدیم به دوستان دردمندم حسام الدین مطهری منش و حامد فتاحی.
و تقدیم به شاعر انقلابی دردواره ها مرحوم قیصر امین پور. روحش شاد.

سیاست بر زندگی هایمان غلبه کرده است. اخلاق رخت بربسته. حتی سلام و علیک هایمان هم بوی سیاست گرفته. فرهنگ را که نگو. مقهور سیاست است. دینداری هایمان هم بوی سیاست می دهد. حتی درد دل ها و گپ و گفت های ساده ای که می تواند میان دو دوست رد و بدل شود هم کم و بیش از فضای سیاسی متاثر است. هرگاه نقدی بر بخشی از زندگی فرهنگی و اجتماعی مطرح می شود با عینک سیاسی دیده می شود. اگر نقطه ی مثبتی بیان شود با گوش سیاست شنیده می شود. اگر جوانی از خوب و بد زندگی جوانی اش بگوید فورا به موافقت یا مخالفتش با حکومت تعبیر می شود...
این ها حرف هایی است که خیلی ها به زبان می رانند. غلبه ی فضای سیاسی بر همه ی عرصه های زندگی، خیلی ها را می آزارد. و در این میان عده ای محتاطانه از کنار جاده ی سیاست عبور می کنند و عده ای متهورانه در مسیر رفت و برگشت این جاده ی پر غبار قدم می زنند.
بسیاری از این انتقادها را من هم دارم. من هم از دوستانی که به سادگی درجه ی بصیرت این و آن را تعیین می کنند دل آزرده ام. از آن هایی که به راحتی این و آن را متهم می کنند متفرم. از کسانی که به خاطر یک رفتار یا طرز فکر به راحتی غضب می کنند و می رانند ناراحتم. بیشتر از این ها بگویم. من هم بی اخلاقی حکومتی ها را در سطوح مختلف دیده ام. با بی اخلاقی های نیروی انتظامی که تو را آدم فرض نمی کنند از نزدیک برخورد کرده ام. من هم گاهی چوب طرفداری از حکومت را از دوستانم خورده ام و گاهی به چوب نقدهای هر چند ساده ام به بعضی حکومتی ها نواخته شده ام. رفتار زشت کارمندان دستگاه های دولتی را که در بسیاری از موارد به دلیل آموزش نامناسب و سختگیری های مدیران میانی است از نزدیک لمس کرده ام. من هم نتیجه ی ندانم کاری ها و سیاست گذاری های غلط را در زندگی خودم چشیده ام.
حق می دهم به بسیاری از آن ها که غلبه ی سیاست آزارشان می دهد. به آن ها که از ترس فهم سیاسی حرف هایشان گاهی سکوت می کنند و گاهی غر می زنند و نقد می کنند و فحش می دهند...!
همه ی این ها درست. شاید اگر رژیم طاغوت هنوز هم بر کشورمان حکم می راند این حرف و حدیث ها را نداشتیم. شاید اگر حالا رئیس مملکتمان ربع پهلوی ملعون بود همه ی ما مثل گوسفند سرمان را پایین انداخته بودیم و مثل قبل می چریدیم. لا اقل بعضی از درد سرهایمان کمتر بود. شاید اصلا جرئت زدن این حرف ها را نداشتیم. یا اصلا نمی فهمیدیم...
انقلاب اسلامی 57 همه را درگیر خود کرده است. زن و مرد و پیر و جوان را. و این درگیری تا انقلاب هست ادامه دارد. انقلاب اسلامی ایران تازه 33 ساله شده است. عمد دارم که از لفظ انقلاب اسلامی استفاده کنم و نه جمهوری اسلامی. چون هنوز خود را -و این خود لا اقل شامل همه ی 75 میلیون ایرانی می شود- درگیر انقلاب اسلامی می دانم. این حرف ها را نمی زنم تا کمبودها را توجیه کنم. تا بی اخلاقی ها را ماست مالی کنم. این ها را نمی گویم که بگویم مملکت گل و بلبل است و غلط می کند کسی انتقاد کند یا حتی فحش بدهد.
این حرف ها را می زنم که بگویم حرف بزنیم. اما بدانیم که در میانه ی یک انقلابیم. انقلابی که سختی های خود را دارد. انقلابی که همه داریم هزینه هایش را می پردازیم. چه انقلابی های دو آتشه و چه حتی آن ها که هیچ علقه ای به این انقلاب ندارند. انقلابی که حل کردن بسیاری از تناقض هایش زمان می برد و رنج کشیدن دارد.
ما ملت مظلومی هستیم. انقلابی و غیر انقلابی ندارد. یک ملت هفتاد و پنج میلیون نفری مظلوم. یک ملت انقلابی مظلوم. چون نقطه ی پرگار حوادث سخت و اثر گذار یک دوره ی تاریخی هستیم. چون داریم تاوان سختی های انقلابی بودنمان را پس می دهیم. همه ی ما داریم قد می کشیم و رشد می کنیم. وضعیت ما وضعیت انقلابی است. و البته وضعیت سختی است.

می خواهی من را خراب کنی؟!

در آستانه ی دهه ی فجر این مطلب خواندنی است

محمد حسین نیرومند _از اساتید هنرهای تجسمی که آخرین مسئولیتش معاونت سینمایی حوزه ی هنری بود- می گفت سال ها پیش هنگامی که مسئولیت طرح و برنامه ی شبکه ی دو سیما را عهده دار بودم، روزی کامل مردی که موهای جو گندمی اش را از پشت بسته بود به دفتر کارم آمد و ادعا کرد که عکاس اختصاصی امام بوده و عکس ها و فیلم هایی از زندگی شخصی حضرت امام در اختیار دارد. اول باور نکردم. ولی هنگامی که مرد تعدادی از عکس های ناب و دسته اولی را که در اختیار داشت برایم آورد پذیرفتم. عکاس این آرشیو ارزشمند را سال ها در اختیار خود نگه داشته بود و به همین دلیل بسیاری از آن ها کیفیت اصلی خود را از دست داده بودند. در آن سال بودجه ی قابل توجهی (حدود 15 میلیون تومان) در اختیار آن فرد قرار دادیم تا فیلم عکس ها را ترمیم و فیلم های وی اچ اس را اصلاح رنگ و صدا کند.
یک روز مرد به در خانه ی ما آمد و از من خواست به همراه خودش کاستی صوتی که صدای اصلاح شده ی یکی از فیلم های خصوصی حضرت امام است را به اتفاق هم در اتوموبیلش بشنویم. پذیرفتم. با هم در داخل ماشین نشستیم. مرد کاست را درون دستگاه ضبط قرار داد و همزمان شروع کرد برای من خاطره ی صوتی که در حال پخش شدن بود را بیان کردن:
«روزی حضرت امام در حال قدم زدن در حیاط سکونت گاه خود در جمران و مطالعه ی روزنامه بودند. من هم مشغول فیلم برداری از این صحنه بودم. در حین تصویربردایی درب حیاط باز شد و یکی از روحانیون سرشناس با دو پاکت کرمی رنگ در دستش وارد حیاط شد. (آقای نیرومند گفت آن شخص چهره ی بسیار معروفی است و همه او را می شناسند. ولی از ذکر نام او خودداری کرد.) روحانی به امام سلام کرد و حضرت امام جواب سلام او را دادند. (توجه کنید که جناب نیروند و آن عکاس هم اکنون در حال استماع صوت این وقایع از ضبط صوت ماشین هستند.) حضرت امام سوال کردند این پاکت ها چیست. روحانی پاسخ داد که این ها اقلام کوپنی شماست که برایتان گرفته ام. حضرت امام پرسیدند ارزاق کوپنی یک خانواده این قدر زیاد است؟ روحانی پاسخ داد نه، ولی شما که می دانید فروشنده ها ما را می شناسند و به ما لطف دارند و به همین دلیل کمی چرب تر –به تعبیر من- اقلام را تحویل می دهند. تا روحانی این حرف را زد حضرت امام در حالی که عصبانی بودند با دستشان محکم به دو پاکت زدند و هر دو پاکت نقش زمین شد. گفتند شما می خواهید با این کارها آخرت من را خراب کنید؟»
از این جا به بعد خاطره را شک دارم که درست متوجه شده باشم، و متاسفانه فراموش کردم دقیقا از جناب نیرومند سوال کنم. ولی آن طور که فهمیدم حضرت امام آن روحانی را از خانه بیرون کردند و گفتند دیگر به خانه ی من نیا.
همین

جنات آل یاسین

کربلای معلا- اربعین 1433 

کربلای معلا- اربعین ۱۴۳۳
برای دیدن تصویر بزرگتر بر روی آن کلیک کنید.

تهران تنهایی

به بهانه ی در آستانه ی متارکه قرار داشتن یکی دیگر از دوستانم

شهر، محمل جدایی انسان هاست. محل تجمع توده های دور از هم. همه چیز این شهر، انسان ها را به تنهایی شان و به لذت جویی های شخصی شان سوق می دهد. آدمی در گرداب تفرعن تفردش در حال غرق شدن و لذت بردن است! پیوندهای اجتماعی روز به روز بیشتر در حال گسستن است. ترک های روی کوزه ی قدیمی تهران آرام آرام عمیق تر می شود تا آن جا که در مقابل تلنگر فرد فرد ساکنانش طاقت از دست بدهد و فرو بریزد. خانواده گرمای گذشته را ندارد. حتی گرمای همین ده سال پیش را. و با این کم فروغ شدن نور خانواده، تنور تنهایی آدمیان نیز داغ تر می شود. حتی پیوندهای دوستی نیز دیگر همچون گذشته پر کشش و پر قدرت نیستند. انسان ها با هر عقیده و مذهبی و با هر مسلک و مرامی، بر باورها و خواسته ها و نیازهای خرد و کلان شخصی شان پای می فشارند و روز به روز به اطرافیان خود بی اعتناتر می شوند. زبان سخن گفتن آدمیان از میان می رود و جمعی که متشکل از فرد فرد آدم ها بوده است جای خود را به افرادی که تنها در کنار هم زنده هستند می دهد. رسانه ها به جای انسان ها با آن ها سخن می گویند.
تهران –مادر شهرهای جهان اسلام- با دست و پا زدن های بی حاصل میان گذشته و آینده ی خود آبستن است. آبستن از دست دادن هویت جمعی ساکنانش و تولد انسان هایی تنها. و این تنهاپروری پایتخت ایران از تنها پروری لندن تلخ تر و دردناکتر است. اینجا آدمیان تنها می شوند و راهی برای فرار از تنهایی خود ندارند. و این گونه حتی مذهب و سنت ها و باورهای قدیمی آدمیان نیز به مدد فربه شدن تنهایی شان می شتابد.
انرژی رها شده از جداسازی هسته های انسان ها آن قدر هست که همه را در خود بسوزاند. زن و مرد و سنتی و مذهبی و مدرن و پیر و کودک و طلبه و دانشجو و...
به کجا می رویم؟

فرهنگی کاران سیاسی

همیشه مشکل داشتم با آدم های از دماغ فیل افتاده ی به اصطلاح فرهنگی ای که فخرشان فرهنگی بودن و سیاسی نبودن بوده و هست. به خصوص گونه ی انقلابی این آدم ها که همه گونه نچسبند. حال می خواهد این آدم، متبختر شهره ای مثل یک قلم به دست باشد یا دوستی که دامن کشان بر حاشیه ی سیاست می راند تا دامن فرهنگش به کثافت سیاست ملوث نشود. این آدم ها البته به وقت مناسب خوب هم اظهار نظر سیاسی می کنند. آن هم از جایگاه یک چهره ی فرهنگی! گاهی نازی و عشوه ای هم برای اهل سیاست می کنند و چشم و ابرویی هم می آیند تا از تک و تای انقلابی بودن نیفتند. اما همچنان خود را غیر سیاسی می دانند. آدم هایی که امام موسی صدر را دوست دارند چون سیگار می کشید و در کلیسا سخنرانی می کرد و مثلا نقل شده است که فلان زمان با فلان خانم دست داد و مشتری فلان بستنی فروش مسیحی بود و زبان می دانست و الخ. همه ی این ها را می گویند. اما نمی گویند همه ی اینها به خاطر فهم اجتماعی و بل بالاتر فقه سیاسی و حکومتی امام موسی بود. نمی گویند امام صدر اگر از سر وظیفه درس و بحث را به ظاهر رها کرد و به لبنان رفت، خود را از رسیدن به سیادت حوزه محروم کرد. نمی گویند امام موسی را در لبنان بیش از هر چیز به یک چهره ی موثر سیاسی می شناسند...
"نوع حكومتی كه امام خمینی در ذهن داشت، با ظلم همبستگی ذاتی نداشت و برای همین راضی بود كه وارد این حكومت شود. خیلی از بزرگان دیگر مذهبی ما مبارزه با شاه جزو آرمان‌هایشان بود، اما داشتن حكومت آرمان‌شان نبود. به همین دلیل هم هیچ ایده‌ای برای حكومت آینده در ذهنشان نبود. دلیلش هم این بود كه به هرحال، در ذات حكومت، ظلم را می‌دیدند. حاكم چاره‌ای نداشت به غیر از این كه چشم كور كند و به پا غل ببندد و شانه را سوراخ كند و ظلم كند برای این كه حكومتش بماند. علما می‌گویند كه دلیل ندارد من با لباس پیغمبر وارد این بازی شوم. امام خمینی به نظر من، این موضوع را مد نظر داشت كه می‌توانیم حكومتی داشته باشیم كه ظالم نباشد." این ها صحبت های رضا امیرخانی است. لابد در تبیین تفکر ناب امام خمینی!
"در شروع مبارزات اسلامی اگر می‏خواستی بگویی شاه خائن است، بلافاصله جواب می‏شنیدی که شاه شیعه است! عده‏ای مقدس نمای واپسگرا همه چیز را حرام می‏دانستند و هیچ‏کس قدرت این را نداشت که در مقابل آنها قد علم کند. خون دلی که پدر پیرتان از این دستۀ متحجر خورده است هرگز از فشارها و سختیهای دیگران نخورده است. وقتی شعار جدایی دین از سیاست جا افتاد و فقاهت در منطق ناآگاهان غرق شدن در احکام فردی و عبادی شد و قهراً فقیه هم مجاز نبود که از این دایره و حصار بیرون رود و در سیاست حکومت دخالت نماید، حماقت روحانی در معاشرت با مردم فضیلت شد. به زعم بعض افراد، روحانیت زمانی قابل احترام و تکریم بود که حماقت از سراپای وجودش ببارد و الاّ عالم سیّاس و روحانی کاردان و زیرک، کاسه‏ای زیر نیم کاسه داشت. و این از مسائل رایج حوزه‏ها بود که هر کس کج راه می‏رفت متدین تر بود. یاد گرفتن زبان خارجی، کفر و فلسفه و عرفان، گناه و شرک بشمار می‏رفت. در مدرسۀ فیضیه فرزند خردسالم، مرحوم مصطفی از کوزه‏ای آب نوشید، کوزه را آب کشیدند، چرا که من فلسفه می‏گفتم. تردیدی ندارم اگر همین روند ادامه می‏یافت، وضع روحانیت و حوزه‏ها، وضع کلیساهای قرون وسطی می‏شد که خداوند بر مسلمین و روحانیت منت نهاد و کیان و مجد واقعی حوزه‏ها را حفظ نمود."
حضرت امیرخانی! امامی که از او دم می زنی همانی است که خون دل می خورد از آخوندهایی که ننگشان می آید از ورود به دنیای سیاست و کنچ عزلت و عافیت برگزیده اند. انقلابی که من می شناسم آدم هایش درجه یک و دو نیستند. آدم هایش دسته بندی سیاسی و فرهنگی_لااقل با مقسم مشهور- ندارند. درجه یک و دو کردن آدم ها تنها از هم قطاران شما که بر سریر ادب و فرهنگ تکیه زده اید بر می آید. رهبری که من پیرو اویم در آوردگاه سیاست تنها وظیفه می شناسد. با همه ی دغدغه ی فرهنگی اش آنگاه که وظیفه ی او اقتضا کند برای چای ریختن هم آماده است! رهبری که حضرت عالی هنوز هم نان ده روز همسفری با او را تناول می کنی هم اوست که می گوید لعنت به کسانی که می خواهند جوان ما سیاسی نباشد.
"خدا لعنت كند آن دستهايى را كه تلاش كرده‏اند و مى‏كنند كه قشر جوان و دانشگاه ما را غير سياسى كنند. كشورى كه جوانانش سياسى نباشند، اصلاً توى باغ مسائل سياسى نيستند، مسائل سياسى دنيا را نمى‏فهمند، جريانهاى سياسى دنيا را نمى‏فهمند و تحليل درست ندارند. مگر چنين كشورى مى‏تواند بر دوش مردم، حكومت و حركت و مبارزه و جهاد كند؟! بله؛ اگر حكومت استبدادى باشد، مى‏شود. حكومتهاى مستبد دنيا، صرفه‏شان به اين است كه مردم سياسى نباشند؛ مردم درك و تحليل و شعور سياسى نداشته باشند. اما حكومتى كه مى‏خواهد به دست مردم كارهاى بزرگ را انجام دهد؛ نظام را مى‏خواهد با قدرت بى‏پايان مردم به سر منزل مقصود برساند و مردم را همه چيز نظام مى‏داند، مگر مردمش - بخصوص جوانان، و بالاخص جوانانِ دانشجويش - مى‏توانند غير سياسى باشند؟! مگر مى‏شود؟! عالِمترين عالِمها و دانشمندترين دانشمندها را هم، اگر مغز و فهم سياسى نداشته باشند، دشمن با يك آبنبات تُرش مى‏تواند به آن طرف ببرد؛ مجذوب خودش كند، و در جهت اهداف خودش قرار دهد! اين نكات ريز را، بايد جوانان ما درك كنند." (رهبر معظم انقلاب)
درود خدا بر آن پیرمرد خمینی که بلاغت سخنش و قوت و صلابت کلامش و اتقان متنش آن قدر هست که به این زودی ها نتوان با قرائت های من در آوردی شجره ی طیبه اش را خشکاند.
همین


پ.ن: اعتراف می کنم که این نوشته در چهارچوب دعواهای امیرخانی- سرشاری نیست و هنوز به هر دوی این بزرگواران علاقه مندم.

امت حزب الله و جوگیری در بزنگاه

حوادث واقعه در هفته‌های اخیر در دستگاه مجریه‌ی کشور به خصوص در وزارت اطلاعات برای همه‌ی دلسوزان انقلاب نگران کننده بود و هست. قدر مسلم آن چه بیش از همه ‌این نگرانی را رقم می‌زند اختلاف نظر یا رودررویی رئیس جمهور با رهبر انقلاب و در یک کلام عدم تمکین رئیس جمهور از حکم رهبر انقلاب پیرامون وزارت اطلاعات است. البته در این میان، شایعات خبری و تحلیل های کیلویی هم به‌این نگرانی‌ها در سطوح مختلف افزوده است.
گمان نمی‌کنم بر کسی از اهالی امت حزب الله و از جمله حقیر –اگر توفیق حضور در این خیل را داشته باشم- پوشیده باشد که عدم امربری رئیس جمهور از دستور رهبری، به هر دلیل، ولایت پذیری احمدی‌نژاد را خدشه دار کرده و طرفداران او را سرخورده از رئیس جمهوری کرده است که همه‌ی عزتش مدیون حرکت در مسیری بوده و هست که سال ها رهبر انقلاب به تبیین آن پرداخته بودند و پرداخته‌اند. حتی حالا دیگر کمتر کسی از قاطبه‌ی طرفداران حزب اللهی احمدی‌نژاد – که قاطبه‌ی طرفداران او هستند- هست که لااقل به وجود کژی‌هایی در پندار و گفتار و کردار اسفندیار رحیم مشایی اعتقاد نداشته باشد. اما گرداگرد مسائل این روزها مطالبی به ذهنم می رسد که عرض می کنم:
سیره‌ی رهبر انقلاب همیشه‌این بوده که در حفظ افراد مختلف در درون دایره انقلاب فراوان تلاش کرده‌اند. این، جدای از این که بخشی از شیوه‌ی مدیریتی ایشان است، نگاه‌ایشان به ویژگی‌های شخصی شخصیت‌های مختلف و دقت نظرشان در برخورد و اظهار نظر درباره‌ی افراد مختلف را نشان می‌دهد. لذا در طول رهبری ایشان بارها دیده‌ایم که‌ایشان در باره‌ی افراد مختلف با دقت و حتی وسواس و در عین حال قاطع و صریح سخن گفته‌اند. این خصوصیت را می توان در اظهار نظرهای ایشان در مورد افرادی مانند مرحومان مهندس بازرگان و جهانگیر فروهر و آیت الله منتظری دید. حتی در حوادث تلخ و دردناک فتنه‌ی دو سال گذشته تلاش زیادی از سوی حضرت ایشان برای بازگرداندن دو بازی خورده‌ی رأس فتنه انجام شد. و تا آخر هم سخنی که خارج از دایره انصاف باشد پیرامون آن دو به کار نبردند.
سخنان تحلیلی بسیاری از خواص انقلابی در چند هفته اخیر، حاوی مواضع تندی علیه کسانی است که می خواهند "روبروی ولایت فقیه قد علم کنند". و کیست که نداند هدف این سخنان، تلویحا و تصریحا، احمدی‌نژاد است؟ البته آن‌ها که امروز برای ولایت فقیه دل می‌سوزانند و از محاسن آن از جمله ممانعت از شکل گیری دیکتاتوری سخن می گویند، شامل طیفی گسترده‌اند. تکلیف کسانی که سال‌ها از دستورات صریح رهبری پیروی نکرده‌اند و نظرات رهبری را مولوی و ارشادی کرده‌اند و نظرات ایشان را قابل نقد دانسته‌اند و بسیار بیش از آن که بر ولایت فقیه تاکید کنند بر حاکمیت قانون پا فشرده‌اند مشخص است. امروز روزی است که همه‌ی اینان فرصت یافته‌اند تا بغضا لمعاویه برای ولایت فقیه سینه زنی راه بیندازند و فریاد وا ولایتا سر دهند. در این نوشتار مایلم بیشتر به گروه دوم بپردازم.
همان طور که گفتم عدم تمکین احمدی‌نژاد از رهبر انقلاب در ماجرای وزارت اطلاعات واضح است. این را از نامه‌ی مستقیم رهبری به وزیر اطلاعات برای ادامه‌ی فعالیت در این وزارتخانه می توان فهمید. اما سوال اینجاست. وظیفه‌ی کسی که خود را ولایتمدار می داند چیست؟ تشخیص این که چه کسی مقابل امر ولی عمل کرده‌ یک حرف است و از آن مهم تر این است که در مقابل این کوتاهی چه وظیفه‌ای وجود دارد. الحمدلله همیشه بوده و هستند و خواهند بود افرادی که از خلوت های آقا خبر بیاورند و نظرات آقا را بیان کنند و...، اما ایشان چندین بار صراحتا گفته‌اند که نظرات علنی‌شان خلاف آن چه در جلسات خصوصی بیان می کنند نیست. اگر چه که همه‌ی آن چه در این جلسات عنوان می‌شود، صلاح نیست در ملا عام مطرح شود. لذا فرضا اگر ایشان علنا می‌گویند حاکمیت دو گانه وجود ندارد و این القای دشمن است، فردی که خود را ولایتمدار می داند اگر خلاف این حرف بزند یا اشاره‌ای کند، خلاف نظر ولی عمل کرده است. اگر ایشان مسأله‌ی اصلی امسال را جهاد اقتصادی می دانند و بیان می کنند، این نه از سر مجامله و مصلحت اندیشی –به معنای آن چه مصطح است- که بیان واقعیتی است از سوی ایشان و اگر کسی خلاف آن حرکت و رفتار کند بدون شک خلاف خواست ولی فقیه حرکت کرده است. او که خود را ولایتمدار می داند، باید تلاش کند مهر و قهر و حب و بغض خود را در فرمانبرداری از ولی دخالت ندهد. و البته حالت مطلوب این است که مهر و قهر و حب و بغضش با ولی یکی باشد...
دوستان حزب اللهی‌ای که در بزنگاه‌این روزها سعی در شبیه سازی‌های تاریخی از احمدی‌نژاد دارید، بدانید که خدای ناکرده ریزش احمدی‌نژاد، قطعا ضربه‌ای به ولایت فقیه است. ویژگی فتنه، غبارآلودگی و صعوبت تشخیص حق از باطل و شناخت وظیفه است. وگر نه، تشخیص این که احمدی‌نژاد در مقابل نظر رهبری عمل کرده است چندان کار سختی نیست. شناخت این که در مقابل این کوتاهی چه وظیفه‌ای داریم کمی دشوار است. بیایید خشم نفسانی خود را مهار کنیم و بکوشیم به جای کمک به پرت شدن یک فرد انقلابی و دور شدنش از مسیر انقلاب و ولایت، به‌این فکر کنیم که چگونه می‌توانیم در مسیر فهم خواست ولی فقیه و فرمانبردای از او، پایدار قدم برداریم.

این چرخ بی قرار

چرخ فلک بی قرار می گردد. به اذن پروردگار مشرقین و مغربین. و روز و شب می زاید. روز از دل شب و شب از دل روز. روزان و شبان از پی یکدیگر می آیند و می روند و می آیند و می روند... و این چرخ گردون همچنان بی تاب حرکت است. بی وقفه و مجنون. از آن هنگام که خورشید عالم تاب آخرالزمان، نیم شبی از سرزمین وحی هجرت نمود، زمین بی قرار از این هجرت، 1389 بار به گرد خورشیده تابیده است. و خورشید تابیده است...
سال 1389 مثل همه ی سال های قبل از خودش گذشت. با همه ی تلخی ها و شیرینی هایش. تا بر آن چه از دست داده ایم تاسف نخوریم و بدان چه به دست آورده ایم شادمان نشویم.
شب است و خورشیدی در آسمان نیست. ساعاتی بیشتر به آغاز سال جدید نمانده است. آیا صبح نزدیک نیست؟

گوشی جدید من!

بالاخره گوشی جدیدم را خریدم. گالکسی 551 سامسونگ با سیستم عامل اندروید. با توجه به قیمت و امکاناتش گوشی خوبی است. تقریبا همه ی آن چه را از آن انتظار دارم دارد. فقط کمی وزنش زیاد است.

گمانم سال 77 بود که اولین گوشی موبایل را دست یکی از اقوام که در استانداری کار می کرد از نزدیک دیدم! در مراسم ختم مامان جان خدا بیامرزم. گوشی که چه عرض کنم. گوشت کوب (همان گوش کوب خودمان!) بود بیشتر. و من همچون آدم های ندید بدید  چشم از این ابزار جدید بر نمی داشتم. آخر هم دل را به دریا زدم و سوال عمیق خودم در مورد گوشی را از صاحبش پرسیدم که این گوشی چه نوع باطری ای می خورد؟ قلمی یا نیم قلم؟! و آن بنده خدا با بی تفاوتی عاقل اندر سفیهی جواب داد که باتری خودش را دارد! حالا البته هر ننه قمری –از جمله خودم-  موبایل دارد و دیگر مجال قیافه گرفتن با این ابزار نیست.
همین


پ.ن:
اگر خدا بخواهد و شرایط دلخواه فراهم شود احتمالا در ایام نوروز سفری به سوریه و لبنان خواهم داشت. تا چه پیش آید.

یک تلنگر هم به خودمان

از میان فیلم های جشنواره ی بیست و نهم فجر، موفق به تماشای چهار فیلم "سعادت آباد"، "آلزایمر"، "یه حبه قند" و "جدایی نادر از سیمین" شدم.
بیایید بخش هایی از صحبت های رهبر انقلاب در جمع اهالی سینما در سال 86 را با هم مرور کنیم:
"ممكن است ما نسبت به برخى از فيلمها معترض باشيم - خود من در آن حدى كه حالا مى‏فهمم و از تماشاى فيلم لذت مى‏برم، ممكن است ايرادى به يك فيلم داشته باشم؛ چه آن فيلمى كه در تلويزيون پخش مى‏شود، چه آنچه كه در سينماست كه گاهى براى ما مى‏آورند و ما بعضى از فيلمها را مى‏بينيم - ليكن من كارگردان را متهم نمى‏كنم. عوامل گوناگونى براى خطا در جهتگيرى يك فيلم هست؛ يكى‏اش هم ممكن است نقش كارگردان باشد - كه حالا من بعداً راجع به مسئله‏ى كارگردان، يك مقدارى بيشتر عرض خواهم كرد - ليكن عوامل گوناگونى هست. ما اگر احساس مى‏كنيم كه به‏وسيله‏ى يك كارگردان يك معرفت عميق صحيحى در يك فيلم منعكس نمى‏شود، بايد ببينيم اين معرفت عميق، چگونه مى‏توانست به دل اين كارگردان القاء شود تا او بتواند معرفت درونى خودش را منعكس كند. هر كسى بايد آنچه را كه خودش مى‏فهمد، خودش ادراك مى‏كند و خودش احساس مى‏كند، آن را در هنرش بگنجاند؛ والّا هنر يك چيز مصنوعى خواهد شد. طبيعت قضيه هم همين است كه آن سازنده‏ى فيلم و عنصر كارگردان، بالخصوص در اين ميان، يك معرفت درونى را منعكس مى‏كند. چگونه مى‏شد اين معرفت درونى، آن‏چنانى كه منِ بيننده مى‏پسندم، به اين كارگردان منعكس بشود و چرا نشده؟ اين جاى سؤال دارد."
"آيا در زمينه‏ى انعكاس آن معارف ارزشىِ اسلامى - كه من معتقدم در سينماى ما نشان زيادى از آنها وجود ندارد - به آن سازنده‏ى فيلم، به آن كارگردان و حتّى به آن بازيگر، كارى انجام گرفته و منعكس نشده است؟! من به خودم نگاه مى‏كنم، به حوزه‏ى علميه‏مان نگاه مى‏كنم و به دستگاههاى مديريت فرهنگى‏مان نگاه مى‏كنم، مى‏بينم نه، ما در اين زمينه كم‏كارى داشته‏ايم. بنابراين به قول معروف گفت:
هر بلايى كز آسمان آيد/ گرچه بر ديگرى قضا باشد
به زمين نارسيده مى‏گويند/ خانه‏ى انورى كجا باشد
نمى‏شود رفت سراغ كارگردان و يقه‏ى او را گرفت كه شما چرا؟ خوب، من يك مقدار وزارت ارشاد را، يك مقدار سازمان تبليغات را، يك مقدار حوزه‏ى علميه را، يك مقدار آن كسانى كه صاحبان انديشه‏ى دينى هستند، همين انديشه‏هاى عرفانى، حكمت متعاليه و اين چيزهايى كه آقايان گفتيد، اينها را مخاطب قرار مى‏دهم و مى‏گويم شما براى برخوردارى كشور از اين هنر فاخر - كه در اين جمع هست - چه كرده‏ايد؟ «شما» چه كرده‏ايد؟ چنانچه در آن زمينه كارى انجام نگرفته باشد، من از يك كارگردان خيلى توقع نمى‏كنم. هنرمند بااستعدادِ ما كه اثرش يا خالى است يا حداقل نسبت به اين ارزشهاى مورد نظر ما خيلى پُربار نيست، از او توقع نمى‏كنم كه چرا اين اثر آن‏چنانى كه من مى‏پسندم، نيست. بنابراين من نمى‏توانم قبول كنم كه آماج اين ناامنى، كارگردانهاى ما باشند و اگر چنين واقعيتى وجود داشته باشد، واقعيت نابحق و نابجايى است."

راستی چه کرده ایم؟ چند سال پیش حبیب احمد زاده در یک حرکت خودجوش! جمعی از اهالی سینما را به مناطق جنگی جنوب برد. از چند و چون دقیق این کار خبر ندارم. فقط می دانم که حاصل همین سفر، فیلم هایی شد که کارگردان هایی که احتمالا اگر کلاهشان هم در حوالی سینمای دفاع مقدس می افتاد از خیر کلاهشان می گذشتند ساختند و البته این مایه ی افتخاری شد برای معاونت سینمایی وقت وزارت ارشاد. اصلا کاری به شیوه ی نمایش چهره دفاع مقدس در این فیلم ها ندارم. الحمدلله تحلیل گران حرفه ای فیلم فراوانند. هم او پس از چاپ شدن کتاب شریف  "دا" – به قول محمد صالح علاء- تعدادی از نسخ آن را برای هنرمندان سرشناسی که با آن ها در ارتباط بود فرستاد و بازخوردش شد تعاریف عجیب و غریب بعضی از همین حضرات که برای خود من تعجب آور بود. و برخی از همین کارگردان ها ابراز علاقه کردند به ساختن فیلمی بر اساس کتاب خاطرات سیده زهرا حسینی. ( حتی اگر این کار را کاری تبلیغاتی ببینیم و بدانیم باز هم قابل تحسین است.)
ما بچه های انقلابی چقدر سعی کرده ایم آن چه علاقه داریم در فیلم ها ببینیم را به کارگردان ها منتقل کنیم؟ سوال را کاملا عوامانه می پرسم تا در جوابش مبتلا به تجاهل و صحبت های فلسفی و از این قبیل نشویم. دوستی نوشته است چرا کارگردان ها ما را نمی بینند. شیوه ی زندگی ما را نمی بینند و... به بیان ساده چرا نمی خواهند بپذیرند که ما هم هستیم. در جواب این دوست می خواهم سوال کنم چرا ما کارگردان ها را نمی بینیم. چرا سعی نمی کنیم به آن ها نزدیک شویم؟ چرا آن ها را وارد زندگی خود نمی کنیم؟ چند بار تلاش کرده ایم کارگردان ها را به اردوهای مناطق جنگی جنوب ببریم؟ چقدر تلاش کرده ایم کارگردان ها را به اردوهای جهادی ببریم؟ آیا هیئت دولت از هیچ کدام از کارگردان ها دعوت کرده است که در یکی از سفرهای استانی با او همراه شوند و فقط تماشاگر کارها باشند؟ آیا حوزه های علمیه یک بار کارگردان ها را جمع کرده اند تا فقط به آن ها بگویند دغدغه های ما این هاست؟ باقی نهادهای فرهنگی چطور؟ تشکل های دانشجویی چه کرده اند؟ آیا این قدر که به پر و پای مسئولان سیاسی کوچک و بزرگ پیچیده اند به فکر که این که یک هنرمند را دعوت کنند و از او بخواهند که آن ها و مسئله هایشان را ببیند- فقط همین- افتاده اند؟ نشریات حزب اللهی چه کرده اند؟ و می شود از ده ها و بل که صدها نمونه ی دیگر سوال کرد.
جدای از این ها مگر کارگردان هایی که به لحاظ فکری در جریان مقابل ما قرار دارند چه تصوری از ما دارند؟ راه کسب معرفت آن ها نسبت به ما و علایقمان و دغدغه هایمان و شیوه ی زندگی مان چیست؟ مگر اعتراض همین بچه های حزب اللهی وانقلابی به صدا و سیمای به اصطلاح انقلابی این نیست که او را نمی بیند؟ نه او را که طبقه ی محروم را نمی بیند. ساده بگویم. مگر شکایت عمده ی ما در این سال ها از صدا و سیما این نبوده و نیست که در این آیینه، جز یک طبقه ی خاص ما بقی مردم دیده نمی شوند؟ حال تصور کنید هنرمندی را که نه تنها هیچ قرابت فکری با ما ندارد، که متاسفانه برای او راهی هم برای کسب معرفت نسبت به جریان انقلابی جز ظواهری رسانه ای و مطبوعاتی وجود ندارد.
اگر برای هنر و به خصوص سینما دو شان آیینگی و راه نمایی قائل شویم – که ما به همان اولی هم راضی هستیم، دیگری پیش کش!- هنرمند باید  آن چه را می خواهد روایت کند چشیده باشد، یا دیده باشد. و یا لا اقل شنیده باشد! هنرمند باید معرفتی نسبت به آن چه می خواهد بیافریند داشته باشد. اگر نه حرجی بر او در آن چه می آفریند نیست.


پ.ن: مطلعی می گفت روز بعد از خطبه ی اخیر نماز جمعه رهبر انقلاب، صوت بخش عربی خطبه ی ایشان از طریق سیستمی با تماس با برخی از ساکنان مصر برای آن ها پخش شده است. نکته جالب این که حدود ۷۰ درصد افراد به همه ی پیام از ابتدا تا انتها گوش داده اند، ۲۰ درصد در میانه ی پیام تلفن را قطع کرده اند و مابقی توجهی به آن نکرده اند.

تسبیح تو

دیدی بالاخره تسبیح دانه شیشه ای سبزت را جا گذاشتی. از وقتی رفته ای توی جیب شلوارم است. کنار یک مشت خرت و پرت دیگر. خوب شد. حالا تو با نبودش به یاد من می افتی و من با دیدنش به یاد تو.
راستی! گره های بند تسبیحت دارند یکی یکی باز می شوند. به فکر  گره های من هم باش.

باید...

باید عاقل باشی. سطحی نگر نباشی. باید فیلم ببینی. کتاب بخوانی. تاریخ بدانی. فرهنگ بفهمی. باید مراقب باشی هنگام قدم زدن در پیاده رو سرت به رگلاتور شیرگاز نخورد. باید صرفه جویی کنی. به فکر مردم غزه باشی. مسائل را اصلی فرعی کنی. هوشیار باشی. باید به خانواده ات برسی. زبان بخوانی. نماز شب بخوانی. دین داری کنی. باید فوت پدر دوستت را تسلیت بگویی. درد دل های اشک آلود دوستت را در طلاقش تحمل کنی. سنگ صبور دوست نزدیک به طلاقت باشی. به درد دل های دوستت که دختر لبنانی می خواهد گوش بدهی. ازدواج دوستت را تبریک بگویی. به خانه دوست تازه پدر شده ات بروی. باید به فکر رشد خودت باشی. درس بخوانی. باید این سایت و آن سایت را چک کنی. فیس بوک بدانی. توییت کردن بفهمی. گودرت را چک کنی. قلم بزنی. باید به مشورت خواهی این و آن برای طراحی غرفه و سایت و راه اندازی نشریه و... جواب بدهی. باید به فکر مسائل آخر الزمان باشی. باید در اجتماع باشی. با مردم باشی. باید همه ی تماس های روی گوشی ات را جواب بدهی. مهربان باشی. امر به معروف و نهی از منکر کنی. متواضع باشی. خودت را نگیری. ریاکاری نکنی. باید مومنی باشی به سختی کوه. باید نماز صبحت قضا نشود. باید به غذایت توجه کنی. به خودت برسی. صبور باشی. باید به فکر رفقایت باشی. کلان نگر باشی. آرزوهای بی خود نداشته باشی. آرمان خواه باشی. در حد مقدوراتت انتظار داشته باشی. خودت را دست کم نگیری. باید از مشورت این و آن استفاده کنی. باید از رفاقتت با فلان دوست که در فلان سازمان کار می کند برای کمک به پسری که پدرش معتاد است استفاده کنی. باید رازدار باشی. غر نزنی. واقع بین باشی. باید با دیگران صادق باشی. باید توانایی های خودت را بشناسی. باید میان این و آن واسطه گری کنی. طعن این و آن را تحمل کنی. باید با تقوا باشی. غیبت نکنی. روشنگری کنی. بی اخلاقی نکنی. اقتدار داشته باشی. به وعده هایت عمل کنی. باید حرفی نزنی که دیگران برنجند. باید حق را بگویی...
باید زندگی کنی.
همین!

9 دی، مشایی، بذرپاش... مسئله چیست؟ مسئله کیست؟!

باز هم کثرت موضوعاتی که در مورد هر یک می توان به صورت مبسوط نقد و تحلیل نوشت. هفته ها درگیری ذهن و سختی قلم و... رها کنم.
اولین شماره هفته نامه نهم دی هم به بازار آمد. عبارت بازار عجب عبارت خوبی است! امیدوارم شاهد یک سایت خبری-تحلیلی مکتوب نباشیم. نه از این جهت که سایت های خبری کارایی ندارند. از آن جهت که همین چند سایت خبری-تحلیلی کافی است. بیشترش ثقل مزاج می آورد! امیدوارم دوباره شاهد مطبوعه ای با تحلیل های نیمه پنهانی شبه کیهانی که قرار است همه ی مناسبات قدرت و اتفاقات سیاسی را به یک جریان مخفی خاص منصوب کند تا کشور را از فضای عقلانیت دور کند نباشیم. بگذار نیمه ی پنهان ها را همان حاج حسین شریعتمداری بنویسد. میدان جنگ یک فرمانده اطلاعات بیشتر نمی خواهد. سرباز می خواهد. سرباز. بصیرت با شاخ گذاشتن برای سران فتنه و در دل آتش کشیدن دشمنان و فحش دادن به معاندان به دست نمی آید. لااقل همه اش این گونه به دست نمی آید! راستی بد نیست در همین ابتدا برادران هفته نامه نه دی در مورد چگونگی تامین مخارج نشریه شان توضیحی به مخاطبان مکتبی خود بدهند. شفاف سازی همیشه برکت دارد. بگذرم.
عزل و نصب های منحصر به فرد احمدی نژاد –چه در مصداق و چه در شیوه- که مختص شخص اوست ظاهرا حالا صدای دوستان نزدیک او را هم در آورده است. فکر کردن به این که چرا بعد از بیش از 5 سال حالا صدای این دوستان در آمده است انسان را به یک لبخند آرام وا می دارد! متاسفانه دوستان تا هنگامی که شهد شیرینی قدرت را به کام دارند نه گوش شنوایی دارند برای شنیدن انتقادات و نه دهان و زبانی برای بیان آن! اصلا انگار نه انگار که انتقادی هست. قرار نیست انتقادها را بپذیرند. و یا حتی بشنوند. به محض این که از قدرت کنار گذاشته می شوند به ناگاه روحیه ی نقادانه پیدا می کنند. برادران عزیز! هیچ کسی نداند شما که از خرج های میلیاردی حضرت بذرپاش در جشنواره جوان ایرانی خبر داشتید. چرا آن زمان لب به نقد نگشودید. لابد آن زمان هم همه ی آن خرج ها با پشتیبانی اسفندیار رحیم مشایی – بخوانید مرد جریان خاص یا بازیگر فرهنگی دولت یا هر کوفت دیگری- بود. ولی چون حضرت بذرپاش از عنفوان جوانی جزو اطرافیان احمدی نژاد و از مسئولان اصلی ستادهای انتخاباتی او بود باید از نقد مصون می ماند. و بماند. حتی اگر یک شبه به ریاست یکی از بزرگترین کمپانی های اتوموبیل سازی کشور منصوب شود. و یا بعد از آن به یک باره – به رغم میل باطنی خود و به میل رئیس جمهور!- مسئولیت سازمان ملی جوانان را بپذیرد! مگر سازمان ملی جوانان ارث پدری رئیس جمهور است و مگر حضرت بذرپاش کمتر از ریاست سازمان های عریض و طویل به مذاق و مزاجش سازگار نیست که او به اصرار بدهد و این به اکراه بپذیرد؟! صد رحمت به همین خانم ترکستانی خواهر زن آقای بقایی که علی رغم رسانه ای شدن حکمش از پذیرش آن قاطعانه – به هر دلیلی- استنکاف کرد.
دوستی نوشته است بذرپاش برای به ثمر نشاندن ایده های فرهنگی اش به زمان نیاز داشت! بذرپاش برای به ثمر نشاندن ایده های فرهنگی اش به زمان نیاز داشت؟!! این حرف ها به شوخی بیشتر می ماند تا حرف حساب! کیست که نداند حضرت بذرپاش تا چند ماه دست به سیاه و سفید در سازمان جوانان نمی زد. نکند در  آن مدت مشغول ایده پردازی های فرهنگی اش بوده است؟ تا بعد به یک باره این جوان مخلص سرباز احمدی نژاد جشنواره ای میلیاردی راه بیندازد و هنرپیشه های زن را فقط به خاطر اسم و رسم و سیمایشان با مخارج چند ده میلیونی درگیر جشنواره کند! دیگر از معاونان حضرت بذرپاش و مابقی اش می گذرم.
برادران عزیز! اگر خود را سرباز و مطیع ولایت می دانید، بدانید که مسئله ی اصلی و اول کشور امروز مشایی نیست. حتی اگر یک جریان مخفی در دولت باشد و ریسمان هدایت فرهنگ و سیاست کشور به دست او افتاده باشد. این را اگر نه به استناد حرف های رهبر انقلاب در دیدار دانشجویی امسال بگویم، لااقل می توان با یک دو دوتای ساده به آن رسید. ظاهرا نگرانی عمده ای که بخشی از امت حزب الله از جانب ا.ر.م احساس می کنند نفوذ سیاسی او و تاثیرگذاری او در انتخابات آینده ریاست جمهوری است. مطمئن باشید به صلاحدید رهبر انقلاب در وقت مقتضی تنها با یک اشاره ی ایشان جمع زیادی از سرحلقه های جوان حزب اللهی که در مواقع حساس نشان داده اند تاثیرگذاران فضای عدالتخواهی کشور هستند در جهت رای نیاوردن مشایی و هم پیاله هایش تلاش خواهند کرد. بهتر است کمی هم به بصیرت بپردازیم. بصیرت. نه شاخ و دم گذاشتن بران سران فتنه و فحاشی کردن به آن ها و تحلیل های نیمه پنهانی ارائه کردن و...
ا
حمدی نژاد برای من هنوز همان احمدی نژاد است. همان احمدی نژاد نه از حیث محبوبیت.  بل که از جانب روحیات و خلقیات. مثل همیشه غیرقابل پیش بینی. حتی به نزدیک ترین یاران خود هم رحم نمی کند. بگذار کسانی که می خواهند با دکتر کار کنند دست و پایشان کمی بلرزد. شاید این روزها کسانی که قرار است با دکتر کار کنند به جای این که با ولع به سمت مسئولیت های پیشنهادی او بروند کمی بیشتر تامل کنند. شاید در مورد لیاقت و توانایی شان برای ریاست و مشاورت و معاونت و مدیر کلی و... بیشتر تامل کنند. شاید.
حرف های بیشتر را برای حفظ وحدت نمی زنم. خدا قبول کنه!!

افکار عمومی را دریابید

طرح هدفمند کردن یارانه ها طرح بزرگی است. گمان نمی کنم کسی از میان کارشناسان اقتصادی با هر دیدگاه اقتصادی در این امر شکی داشته باشند. اگر چه قطعا عده ای به شیوه ی اجرای این طرح انتقادهایی دارند. برای آن که بزرگ بودن این طرح را بهتر دریابیم کافی است به اجرای طرح کارت هوشمند سوخت توجه کنیم. کارتی کردن بنزین – و نه حتی سهمیه بندی آن- چه به لحاظ بار مالی آن برای دولت و چه به لحاظ نیازمندی به همراهی و هماهنگی دستگاه های مختلف، شاید اصلا قابل قیاس با این طرح نباشد. با این حال همه از آن با عنوان یکی از چند اقدام بزرگ و شجاعانه محمود احمدی نژاد در دولت نهم نام می برند. (یادم می آید که حتی فرمانده نیروی انتظامی در جریان زمان اجرای ضربتی و یک شبه ی طرح هوشمندکردن سیستم فروش بنزین قرار نگرفته بود!)
سخنان شب گذشته دکتر احمدی نژاد در باره ی اجرای این طرح به نظرم سخنان خوبی بود. هم آن گونه که از احمدی نژاد سراغ داشته ایم با آرامش از این طرح سخن گفت. شیوه ی اجرای این طرح که به گفته ی دکتر احمدی نژاد آغاز شده است نشان می دهد که دولت به دنبال ایجاد اطمینان به مردم در مورد عدم ایجاد هر گونه پیامد سوء با اجرای این طرح در زندگی اقتصادی مردم است. این رویکرد رئیس جمهور در مواجهه با عموم مردم اگر چه شاید مورد قبول بسیاری از کارشناسان اقتصادی و حتی علوم اجتماعی نباشد، با این حال نشان از هوشمندی احمدی نژاد و درک صحیح او از فضای افکار عمومی مردم ایران دارد. به عنوان کسی که از اقتصاد تنها به اندازه همان چند واحد مختصر دانشگاهی می دانم -و البته دانستن و ندانستن همان اندک هم چندان توفیر ندارد!- به نظرم بخش مهمی از آثار اجتماعی و اقتصادی سیاست های کلان اقتصادی به مدیریت افکار عمومی بر می گردد. یعنی بیش از آن که نفس یک اقدام اقتصادی آثاری را به دنبال داشته باشد، فضای روانی حاصل از آن در افکار عمومی تاثیرگذار است. احمدی نژاد هم البته می کوشد با همین حربه اثرات روانی حاصل از طرح تحول اقتصادی در افکار عمومی و به تبع، آثار اقتصادی آن را به حداقل برساند. او با زیرکی تمام با یک ضرب و تقسیم ساده -و البته صحیح- به مردم می گوید که افزایش قیمت گازوئیل تاثیر چندانی در قیمت نهایی کالا برای مصرف کننده ندارد و با این کار هم افزایش قیمت کالاها را غیر منتطقی نشان می دهد و هم فضا را برای سخن بعدی خود که برخورد قاطع با محتکران و گرانفروشان است برای افکار عمومی آماده می کند. و با اطمینانی که می داند عموم مردم به او دارند از آن ها می خواهد که تا چند ماه از تعریف نیازهای جدید برای خانوار خود، خودداری کنند...
غرض از ذکر این نکات –که به نظرم از واضحات است!- بیان یک نکته است. اگر قبول کنیم که کنترل فضای روانی افکار عمومی و اطمینان بخشی به آن ها در مورد عدم ایجاد آثار سوء با اجرای طرح تحول اقتصادی، سهم عظیمی در بالا رفتن ضریب موفقیت این طرح دارد -که ظاهرا احمدی نژاد به عنوان مجری اصلی این طرح آن را پذیرفته است- باید به جای یه نفر به عنوان رئیس جمهور –که البته سخنش برای خیلی ها حتی کارشناسان مخالفش لااقل مورد توجه قرار می گیرد- همه ی موثران بر افکار عمومی در این جهت بکوشند. و قاعدتا همان گونه که اجرای اصل این طرح به یک مدیریت و سیاست گذاری متمرکز نیازمند است، مدیرت افکار عمومی در رابطه با اجرای این طرح هم اگر نه یک مدیرت متمرکز، لااقل یک سیاست گذاری متمرکز منطقی لازم دارد. گرچه در شکل گیری فضای روانی افکار عمومی عوامل مختلفی دخیلند ولی بی تردید رسانه ها به خصوص صداوسیما نقششان با دیگر رسانه ها قابل مقایسه نیست. (همون نقش بی بدیل خودمون!)
به عنوان یک نمونه کوچک اگر رئیس جمهور از مردم می خواهد که نیازهای جدیدی برای خود تعریف نکنند برای من به عنوان یه مخاطب عادی کمی غیر قابل هضم است که رسانه ی ملی تبلیغ بخارشوی خارجی می کند. کالایی که نه نیاز مردم است و نه کمکی به اشتغال زایی داخلی می کند. و البته کیست که نداند نیاز جدید را خانواده ها برای خود تعریف نمی کنند؟ این کالاها و تولیدکنندگان آن ها هستند که با تولید کالایشان وبل که پیش از آن نیازش را هم تولید می کنند. (البته شاید باشد کسی که نداند!). در رسانه های دیگر هم که الی ماشاءالله از این موارد دیده می شود. فقط کافی است سری به سایت های خبری تحلیلی بزنید. عمده ی فضای اختصاص یافته به تبلیغاتی این سایت ها به موسسات مالی و اعتباری، بانک ها، لوازم صوتی تصویری، مهاجرت! و... اختصاص یافته است. رقمی که در مرحله اول اجرای این طرح به حساب مردم کل کشور واریز می شود چیزی بیش از پنج هزار میلیارد تومان است. می توان و باید درصدی از این مبلغ را در جهت جهت دهی صحیح فضای تبلیغاتی کشور، جبران خسارات ناشی از تحدید تبلیغات در رسانه ها و موارد دیگر صرف کرد.


پ.ن:
1- نمی تونم حس خوشحالی م رو از شهامت دکتر احمدی نژاد برای اجرای این طرح پنهان کنم. راستی راستی انگار می خواد یه کارایی بکنه!!
2- درگذشت مادربزرگان دو دوست خوبم رضا احسان پور و مهدی ابراهیم زاده را تسلیت می گویم.

کوتاهه

این داستان واقعی است.

اول:
مرد بر روی صندلی قطار مترو نشسته و در حال مطالعه است. گاهی بعضی قسمت ها را های لایت می کند. سرباز می پرسد: «ببخشید اینا چیه؟» مرد توضیح می دهد.

دوم:
سرباز و مرد با هم مشغول مطالعه کتابند. گاهی مرد برای سرباز توضیح می دهد. سرباز می گوید: «ببخشید، اینجا را هم پر رنگ کنید. مهمه!»
سوم:
خود آموز مکالمات روزمره ترکی استانبولی برای مهاجرین. اسم کتاب است! سرباز دارد از قطار پیاده می شود. مرد می گوید: «انشاء لله زودتر خدمتت تموم بشه.»
ایستگاه جوانمرد قصاب است.

سعید شفیعی

مانی

معلم زبان روی وایت برد می نویسد مانی. بعد رو به بچه ها می کند و از آنها می خواهد که کلمات مرتبط با این کلمه را بگویند. در کمتر از پنج دقیقه بیش از سی کلمه روی وایت برد ردیف می شود! از سکه و نوت و در آمد و بورس و بانک و... تا قمار. بچه ها پول و هم خانواده هایش را خوب می شناسند. ناخودآگاه به یاد گناهان زبان می افتم. گناهانی که شمار آن ها را تا هشتاد هم گفته اند.

بدون عنوان

"زمان، لیاقت ها را می سازد و نابود می کند؛ عمل، لیاقت ها را محک می زند. به من فرصت بده، و آسان قضاوتم نکن!...جزء جزء گفتار و رفتارم را محک بزن و معیار بگیر؛ اما خیال نکن که آن اجزاء، جدا جدا، کل را اثبات می کنند. جریان را داوری کن نه لحظه را. و در لحظه، گرفتار شگفتی نشو. من انسانم نه درخت. بنابراین، مبرا از خطا نخواهم بود. ارزش ما در این است که بتوانیم دمادم خود را مورد سوال قرار بدهیم، خطاهای خود را بشناسیم، و به جبران برخیزیم. این فعلا همه ی حرف من با توست..."

آلنی اوجا