دائم با خودم درگیر بودم. با هیچ کس هم روراست و صریح نبودم. درگیری‌های ذهنم زیاد بود و بیرون ریختن این ذهن به هم ریخته نه شدنی بود نه درست. کلمات هم توان انتقال معانی آن ذهن آشفته را نداشند. بنابراین بیشتر اوقات سکوت را بر هر چیزی ترجيح می‌دادم. این سکوت نه برای مراعات حال سایرین بود و نه از روی حجب و حیا. نمی‌دانم. شاید بیشتر مراعات کلمات را مى‌کردم که برایشان سخت بود معانی را حمل کنند و صحیح و سالم به مقصد برسانند. ترجیح مى دادم اذیتشان نکنم و بگذارم گوشه‌ای برای خودشان بنشینند و استراحت کنند! گاهی کلمات را مشت‌مشت مى‌ریختم روی کاغذ. با نظمی خودساخته. اما این سیاهه‌ها هم کاری ازدستشان بر نمی‌آمد و بعد از مدتی که به سراغشان مى‌رفتم کاملا بیات شده بودند. این اواخر در گفت وگوهای دو نفره بهتر بودم. کلمات مقصدشان را بهتر مى‌شناختند و با احتیاط بیشتری حرکت مى‌کردند. خوبی گفت‌وگوی دو نفر این بود که تمرکزم بیشتر بود و شمرده تر بیان مى‌کردم. بعضی هم می‌گفتند در مکالمه‌های دو نفره کاملا متفاوتی! گفت‌وگوهای دو نفره را همیشه ترجیح مى‌دادم. هنوز هم همین جور است. و نفر دوم در بیشتر اوقات حرف هایم را خوب می‌فهمید. با خارجی‌ها البته همیشه راحت تر بودم. می‌گفتیم و مى‌خندیدیم و حرف هم را می‌فهمیدیم. مخصوصاً آن هایی که نیتیو نبودند و زبان انگلیسی زبان مادری شان نبود. شاید چون دایره‌ی کلمات محدود بودند و کلمات را با احتیاط بیشتری به کار مى‌بردم و سعی می‌کردم کلمات طرف مقابل را با دقت هضم کنم. شیرینی این صحبت‌ها وقتی بیشتر می‌شد که یکی از دو طرف معنی یک کلمه را نمی‌دانست و دیگری سعی مى کرد با هر ضرب و زوری معنی کلمه را منتقل کند. آن جا کلمات مجبور بودند تا آخرِ مسیر بار معنا را با امانت‌داری کامل حمل کنند. هر چند معنایی بسیط و محدود و حتی دم دستی و ساده. هنوز هم حرف زدن با خارجی‌ها را ترجیح مى دهم.