تلخی زهر واقعه‌ی آن شب آن قدر برایم غیر قابل باور و غیر منتظره بود که مغزم رسماً از کار بیفتد و با تمام وجود به بى وجودی خودم واقف شوم و مجبورشوم -تاکید مى کنم که مجبور شوم- بیشتر به مغزم فشار بیاورم و به نافهمی‌اش و بى خاصیتی‌اش بیشتر پی ببرم. اگر تا قبل از آن امتحان های الهی را در همین چهارچوب‌های زندگى عادی مى دیدم آن شب فهمیدم که با خدای پیچیده تری طرفم! رسماً داشتم به همه چیز شک مى‌کردم و حتی به این که خدا هم به فکر بندگانش هست و یاری گر آن‌هاست. حال بچه آهوی تازه متولد شده‌ای را داشتم که هنوز لزجی چندش آور ورود به دنیای جدید بر روی بدنش خشک نشده و حتی توان ایستادن بر دست و پاهای خود را ندارد، ولی از او مى خواهند که برمد و برجهد و فرار کند. و طرفه این که این بچه آهوی زبان بسته به محض آن که خواست بگریزد با دست و پای بسته‌اش مواجه شد. پاک گیج و منگ شده بودم و دست و پاهایم مى لرزید و گریه مى کردم. حتی شروع کردم برای خودم سخن‌رانی کردن و آسمان و ریسمان به هم می بافتم و باز اشک و عرق مى‌ریختم. تقصیر خودم بود. از یکی دو هفته قبل که سعی کرده بودم دست و پایی به خدا نشان دهم و آبرویی بخرم باید حدس مى زدم که روزی در گردابی که او فراهم آورده باید دست و پا و فریاد بزنم و او نظاره گر باشد و من ندانم که چه در سر دارد و گودی این گرداب تا کجاست و آخر قصه چیست. برق مهلک آن شب سیاه هنوز در تنم هست و هنوز با خودم مى‌ژکم که چه بود آن واقعه‌ی چند ساعته که تقریباً ناخواسته درگیرش شدم و هنوز هم درگیرش هستم. رسما تحقیر شدم و بهتر است بگویم به حقارت خودم در برابر نظام هستی پی بردم.

...و به خدایی فکر مى کنم که آن بالا هست و الغوث الغوث مى گویم برای رهایی.

پ.ن1: خیلی ناخن نزنید لطفن.

پ.ن2: اولین آواز و کار ماندگار محمد اصفهانی را گوش بدهید!