با کاروان نیزه به دنبال می روم...

چند کیلومتری کربلا- اربعین 1431

این آخرین پست من قبل از سفر کربلا است. اولین بار اربعین همین امسال رفتم. و دومین بار هم اگر خدا بخواهد نیمه شعبان. یکی دو ماه پیش دوستی تماس گرفت که نیمه اول شعبان چه کاره ای و من هم پرسیدم چه کاره باید باشم و گفت که حالش را داری که نجف تا کربلا را پیاده بروی و من به یاد پیاده روی اربعین افتادم.... و رفتم... گرد و خاک و خانمی تنها با دو سه تا بچه توی کالسکه و پیرمردهایی که خودشان را به زور می کشیدند به سمت کربلا و بچه های قد و نیم قدی که انگار تنها بودند... (شمار شرکت کنندگان در مراسم اربعین کربلا را تا 14 میلیون نفر هم ذکر می کنند!) و موکب هایی که اگر چه زیاد بودند و بسیار بسیار زیاد بودند اما حتی یک مورد اسم مشابه ندیدم در آن ها. موکب طفل رضیع و موکب عبدالله صغیر و موکب مسلم ابن عقیل و موکب امام منتظر و ... و دهخدا موکب را "گروه سوار یا پیاده که در خدمت سلطان باشند" معنا کرده است. و هیچ کدام سواره نبودند. همه پیاده. و همه در خدمت سلطان. و در خدمت دوستان سلطان. چای مخصوص عربی با آن استکان های دسته دار کوچک که تا کمرش شکر بود و خرما و ارده و حلوا و آب –آبی که در تشت های قدیمی حمام ریخته بودند و روی آب دانه های هل ریخته بودند- و قهوه و عطر و خورش قیمه و نان تازه و ... یقینا تا کربلا گرسنه نمی ماندی. و همه ی این ها را از چند روز قبل از اربعین که وارد عراق شدیم کم یا بیش می دیدیم و 10-20 کیلومتری کربلا که توقف اجباری اتوبوس، توفیق اجباری پیاده روی با خیل عزاداران پیاده را نصیبمان کرد دیدیم و چشیدیم پیاده روی اربعین را. اگر چه به قدر ذره ای. و همان یک ذره اش از سرمان هم زیاد بود...
همین
حلال کنید


تکمیلی: ضمن تشکر از همه ی دوستانی که لطف کردند و کامنت گذاشتند انشاءالله دعاگویتان خواهم بود.

پیامک هایی که دلیور نمی شوند!

آدم هایی که از نزدیک با آن ها دوستم یا با آن ها کار کرده ام و ارتباط داشته ام در بسیاری اوقات زمین تا آسمان با آنچه آن ها از پس نوشته ها و مقالاتشان دیده می شوند متفاوتند. گاهی حتی نسبت به افرادی که مدت هاست با آن ها دوستم و از نزدیک می شناسمشان، اما به دلایلی مدتی است که آن ها را ندیده ام و مثلا نوشته هایشان را در وبلاگ می خوانم هنگامی که دوباره آن ها را از نزدیک می بینم حسی متفاوت پیدا می کنم. حتی در مورد پیامک هم که به نظر می رسد مخاطب مشخص تری دارد و لحظاتی پیش رسیده است و داغ داغ است و... وضع به همین صورت است. آدم ها از پس نوشته هایشان کاملا متفاوتند. دیواری که زبان میان آدم ها ایجاد می کند و نوشته ایجاد می کند و پیامک و پست وبلاگی و مقاله و... ایجاد می کنند دیوار بدی است. و انگار این دیوارها هر چه تکنیکی تر می شوند ضخیم تر و غیرقابل عبورتر میشوند. (البته دیوار علاوه بر این که حائل است حافظ هم هست!) سوء تفاهم به وجود می آورد و آدم را از حقیقت دوستانش دور می کند. هیچ چیز جای حرف زدن را نمیگیرد. گو این که خواندن متنی مکتوب از کسی (در قالب پیامک یا نامه یا پست وبلاگی یا هر شکل دیگری) ممکن است باعث تامل و دقت بیشتر و احتمالا فهم بهتر مطلب شود اما تعامل و تفاهم را می گیرد. تعامل و تفاهم واقعی و رو در رو را. چیزی که هیچ چیز دیگری جایگزین آن نمی شود. گسترش وسایل به اصطلاح ارتباطی توهم گسترش کمی و کیفی روابط انسان ها و در نتیجه کاهش روابط آن ها را به دنبال داشته است و دارد. درست مثل این که یک عدسی را دستت بگیری و خیال کنی شیئی که در مقابلت قرار دارد را بزرگ تر و بهتر می بینی. غافل از این که ذره بین به اعوجاج بیشتر شیئ مقابل تو و بدبینی تو منجر می شود، اما توهم بهتر دیدن را به تو هدیه می دهد! در مورد افراد، به راحتی با آثار مکتوب آن ها قضاوت نکنید. به راحتی قضاوت نکنید! اگر دوستانی دارید که مدتی است به سراغشان نرفته اید سری به آن ها بزنید. اگر نمی توانید سر بزنید لااقل تلفن بزنید. به کمتر از تلفن راضی نشوید. پیامک و ای میل و... شما را از دوستانتان دورتر می کند.


پ.ن:
نامه ی مکتوب را سخت است برایم که به این لیست اضافه کنم. احساس نامه متفاوت است. شاید چون خاطرات خوشی از نامه نگاری دارم این گونه فکر می کنم. سال ها پیش که پسرخاله هایم آن ور آب بودند و هنوز قرتی بازی های وب کم و ای میل و قس علی هذا باب نبود (یعنی نبود که باب باشد!) تماس من با آن ها از طریق نامه های مکتوبی بود که متن های کاملا ساده و کلیشه ای و کودکانه ای داشت: محمد جان سلام. حالت چطور است؟ خوبی؟ پدر و مادرت خوبند؟ امیدوارم همگی خوب باشید... ولی هنوز طعم آن کاغذبازی ها زیر زبانم هست. و ارتباط ساده ای که دنیا دنیا معانی پیچیده را به راحتی منتقل می کرد!

تذکر

"من اين را به نظرم يك جائى گفتم. پيغمبر اكرم ايستاده بودند يك كسى را كه حد رجمِ زنا را بر او جارى ميكردند، ميديدند؛ بعضى‌ها هم ايستاده بودند؛ دو نفر با همديگر حرف ميزدند؛ يكى به يكى ديگر گفت كه مثل سگ تمام كرد و جان داد -يك همچين تعبيرى - بعد پيغمبر به سمت منزل يا مسجد راه افتادند و اين دو نفر هم همراه پيغمبر بودند. توى راه كه ميرفتند، رسيدند به يك جيفه‌ى مردارى -به يك مردارى، حالا جسد سگى بود، درازگوشى بود، هر چى بود- كه مرده بود و آنجا افتاده بود. پيغمبر به اين دو نفر رو كردند و گفتند: گاز بگيريد و يك مقدارى از اين ميل كنيد. گفتند: يا رسول‌اللَّه! ما را تعارف به مردار ميكنيد؟! فرمود: آن كارى كه با آن برادرتان كرديد، از اين گاز زدن به اين مردار بدتر بود. حالا آن برادر كى بوده؟ برادرى كه زناى محصنه كرده بوده و رجم شده و اينها درباره‌اش آن دو جمله را گفته‌اند و پيغمبر اينجور ملامتشان ميكند!"
بیانات رهبر انقلاب در دیدار با اعضاء بسیجی هیئت علمی دانشگاه ها

دوستان عزیز! کمی بیشتر تامل کنیم. همین.