یادداشت سی‌سالگی را به پیشنهاد دوست خوبم مهدی ابراهیم زاده می‌نویسم. نقطه

سی سال پیش وقتی متولد شدم... خط خط خط

یادداشت سی‌سالگی را چگونه باید شروع کنی؟ باید از چه بنویسی؟ باید خاطرات سی سال از دست داده/ به دست آورده‌ات را مرور کنی یا آرزوهای سال‌هایی که نمی دانی می‌آیند یا نه؟ شاید باید کودکانه مدادرنگی دست بگیری و مردانه خط زمان عمرت را بکشی و سی سال گذشته را رنگی کنی و بعد هم مکان سی‌سالگی را یک نقطه‌ی پررنگ بکشی و بایستی به انتظار فردا. به انتظار امتداد سال‌های بعد...

مرور خاطرات گذشته شاید آینده را برات روشن تر کند. باید از چه بگویی؟ از روزی که در آستانه‌ی حیاط مدرسه -که چند متری گودتر از سطح خیابان بود- با سر کچل و صورت گریان دست مادر را رها کردی و رفتی که رسما دانش آموز اول دبستان شوی؟ یا از روزی که در بازگشت از اردوی شبانه‌روزی بندهای کفشت را گم کردی و دست مادر را در ورودی حیاط مدرسه گرفتی و راهی خانه شدی؟ باید از صبحی بنویسی که دنیا امام نداشت و همه گریان بودند و تو حیران؟ یا از روزی که سرمست از بازگشت به شهر پدری بودی بعد از سال‌های تنهایی پایتخت نشینی؟

باید از روزهای پنجم دبستان بنویسی که با داوودی، دوست صمیمی‌ات، عصرها می‌رفتید پارک و با پنج تومان ناقابل سوار چرخ و فلک دستی پارک می‌شدید و کلی کیف می‌کردید؟ یا از روزی که تک‌خوان گروه سرود بودی و برق ارگ قطع شد و صبر کردی و دوباره سرود را از اول خواندی؟ شاید هم باید روزی را روایت کنی که بعد از مدرسه با بچه‌ها رفتید پارک تا پینگ پنگ بازی کنید و فردا مدیر مدرسه راهنمایی فراخوانتان کرد و توبیخ. روزهایی را بنویس که با فلاپی دیسک بازی رد و بدل می‌کردی...

از روزهایی بنویس که این کلاس و آن جلسه می‌رفتی. روزهایی که سر کلاس هر معلم، از دینی و ادبیات و کامپیوتر دفترچه یادداشت دست می‌گرفتی و شعرهایی که معلم‌ها لابلای حرف هایشان می‌خواندند را یادداشت می‌کردی.

از روزهایی بنویس که منجر به دوم خرداد شد و تو دلت نه با این بود و نه با آن و البته حق رایی نداشتی! روزهایی که حزب کارگزاران تابلوی دفترش در شهرتان را دو روزه علم کرد و تو که بدت نمی آمد بشناسی شان روزی سرک کشیدی درون ساختمان حزب! و جوانی که دم در ایستاده بود یکی یکی عکس چهره‌های معروف روی استند ایوان ساختمان را نشانت داد و تو هیچ کدامشان را نمی شناختی و خجالت زده بیرون آمدی.

از روزی بنویس که به خاطر پوشیدن شلوار کتان چند روزی را بیرون کلاس سر کردی و البته بدت نمی آمد که به این دلیل مسخره چند روز دیگر هم تنبیه شوی!

اصلن از روزی بنویس که به پیشنهاد مادر سرگذشت کندوهای جلال را خواندی و جلال خوان شدی. یا از روزی که در میانه‌ی جلسه‌ی قرآن به پیشنهاد آقامجید به خوبی‌ها و بدی‌های رفاه فکر کردی و آوینی را شناختی و تکنوپولی را خواندی و چیزی سر در نیاوردی!

...

نه. هیچ کدام این‌ها را ننویس. حالا دیگر سه ده از عمرت رفته است.

یادداشت سی‌سالگی یادداشت خوشی‌ها و شیطنت‌ها و غم و شادی‌ها و قهر و آشتی‌ها و مشغولیت‌های سه دهه از عمری است که دیگر نیست. یادداشت ورود به دهه ای که در پایان آن باید خود را برای مرگ آماده کنی. باید کامل شده باشی. باید عصا به دست گرفته باشی و پخته شده باشی. یادداشت سی‌سالگی یادداشت سه دهه عمر از دست رفته است. و یادداشت سه دهه عمل به دست آمده. کوله باری که خوب یا بد سنگین است و روز به روز سنگین تر می‌شود. و باری که تنها خودت باید بر دوش بکشی و برایش جواب داشته باشی. آیا سی سال‌های آینده هم به همین زودی می‌گذرند؟ اصلا آیا می‌آیند؟!