در بند رکاب عقیق
عقیق یمنیِ نگینش را از نجف خریدم. از یک عطاری بر و رو دار در نزدیکیهاى حرم امیرالمونین. توصیف خود عطاری و صاحبانش نوشتاری جدا می خواهد. عجالتاً یک قلمش این که یکی از فروشندگان جوان، عطرهای صدر اسلام را مى شناخت و مى فروخت. بماند. تهران عقیق را دستم گرفتم و پرسان پرسان از این دوست و آن رفیق سراغ رکاب ساز گرفتم. یکی را حوالى حرم حضرت عبدالعظيم شهر ری معرفی کردند. وقتی رفتم سراغش گفت ما مدت هاست که انگشرسازی نمی کنیم. باز با یکی دو بار رفت و برگشت به شهرری و پرس و جو از دوستان در نهایت یک نقره ساز همان حوالى حرم حضرت عبدالعظيم جستم. عقیق را برایش بردم و سفارش دادم و با کلی ماجرا و چندین بار رفت و آمد و فک زدن و قیمت بالا و پایین کردن و چکش زدنِ سر و شکل رکاب بالاخره انگشتر نقرهرکابِ عقیقنگین را صاحب شدم. در این رفت و آمدها البته توفیق اجباری زیارت هم همراهم شد. اوایلش تازگی انگشتر جذابیت داشت و هر کس مى دید تبریکی می گفت و نظری مىداد. قاعدتاً هر بار که مى خواستم وضو بگیرم رکاب را از انگشت در مى آوردم و بعد برای نماز دوباره دستم مىکردم. کمکم همین در آوردن و به دست کردنِ حلقه توجهم را جلب کرد. من حالا عادت کرده بودم که در هنگام وضو انگشتم خالی باشد و هنگام نماز پر! مجبور بودم بدون انگشتر وضو بگیرم، ولی مجبور نبودم با عقیق نماز بخوانم. برای همین گاهی با دستان خالی نماز مىخواندم. که یعنی به بودن عقیق اعتنایی ندارم. ولی داشت اتفاق دیگری مى افتاد. من حالا داشتم به نبودنش فکر مىکردم. انگشتهای خالی داشت برایم مهم مىشد. حالا دیگر فقط بودن عقیق برایم اهمیت نداشت، که بود و نبودش برایم مهم شده بود...
هنوز هم در بند رکاب عقیقم.
پ.ن: یاد درویش مصطفا و علی افتادم.