کلمات حمال!

دائم با خودم درگیر بودم. با هیچ کس هم روراست و صریح نبودم. درگیری‌های ذهنم زیاد بود و بیرون ریختن این ذهن به هم ریخته نه شدنی بود نه درست. کلمات هم توان انتقال معانی آن ذهن آشفته را نداشند. بنابراین بیشتر اوقات سکوت را بر هر چیزی ترجيح می‌دادم. این سکوت نه برای مراعات حال سایرین بود و نه از روی حجب و حیا. نمی‌دانم. شاید بیشتر مراعات کلمات را مى‌کردم که برایشان سخت بود معانی را حمل کنند و صحیح و سالم به مقصد برسانند. ترجیح مى دادم اذیتشان نکنم و بگذارم گوشه‌ای برای خودشان بنشینند و استراحت کنند! گاهی کلمات را مشت‌مشت مى‌ریختم روی کاغذ. با نظمی خودساخته. اما این سیاهه‌ها هم کاری ازدستشان بر نمی‌آمد و بعد از مدتی که به سراغشان مى‌رفتم کاملا بیات شده بودند. این اواخر در گفت وگوهای دو نفره بهتر بودم. کلمات مقصدشان را بهتر مى‌شناختند و با احتیاط بیشتری حرکت مى‌کردند. خوبی گفت‌وگوی دو نفر این بود که تمرکزم بیشتر بود و شمرده تر بیان مى‌کردم. بعضی هم می‌گفتند در مکالمه‌های دو نفره کاملا متفاوتی! گفت‌وگوهای دو نفره را همیشه ترجیح مى‌دادم. هنوز هم همین جور است. و نفر دوم در بیشتر اوقات حرف هایم را خوب می‌فهمید. با خارجی‌ها البته همیشه راحت تر بودم. می‌گفتیم و مى‌خندیدیم و حرف هم را می‌فهمیدیم. مخصوصاً آن هایی که نیتیو نبودند و زبان انگلیسی زبان مادری شان نبود. شاید چون دایره‌ی کلمات محدود بودند و کلمات را با احتیاط بیشتری به کار مى‌بردم و سعی می‌کردم کلمات طرف مقابل را با دقت هضم کنم. شیرینی این صحبت‌ها وقتی بیشتر می‌شد که یکی از دو طرف معنی یک کلمه را نمی‌دانست و دیگری سعی مى کرد با هر ضرب و زوری معنی کلمه را منتقل کند. آن جا کلمات مجبور بودند تا آخرِ مسیر بار معنا را با امانت‌داری کامل حمل کنند. هر چند معنایی بسیط و محدود و حتی دم دستی و ساده. هنوز هم حرف زدن با خارجی‌ها را ترجیح مى دهم.

در بند رکاب عقیق

عقیق یمنیِ نگینش را از نجف خریدم. از یک عطاری بر و رو دار در نزدیکی‌هاى حرم امیرالمونین. توصیف خود عطاری و صاحبانش نوشتاری جدا می خواهد. عجالتاً یک قلمش این که یکی از فروشندگان جوان، عطرهای صدر اسلام را مى شناخت و مى فروخت. بماند. تهران عقیق را دستم گرفتم و پرسان پرسان از این دوست و آن رفیق سراغ رکاب ساز گرفتم. یکی را حوالى حرم حضرت عبدالعظيم شهر ری معرفی کردند. وقتی رفتم سراغش گفت ما مدت هاست که انگشرسازی نمی کنیم. باز با یکی دو بار رفت و برگشت به شهرری و پرس و جو از دوستان در نهایت یک نقره ساز همان حوالى حرم حضرت عبدالعظيم جستم. عقیق را برایش بردم و سفارش دادم و با کلی ماجرا و چندین بار رفت و آمد و فک زدن و قیمت بالا و پایین کردن و چکش زدنِ سر و شکل رکاب بالاخره انگشتر نقره‌رکابِ عقیق‌نگین را صاحب شدم. در این رفت و آمدها البته توفیق اجباری زیارت هم همراهم شد. اوایلش تازگی انگشتر جذابیت داشت و هر کس مى دید تبریکی می گفت و نظری مى‌داد. قاعدتاً هر بار که مى خواستم وضو بگیرم رکاب را از انگشت در مى آوردم و بعد برای نماز دوباره دستم مى‌کردم. کم‌کم همین در آوردن و به دست کردنِ حلقه توجهم را جلب کرد. من حالا عادت کرده بودم که در هنگام وضو انگشتم خالی باشد و هنگام نماز پر! مجبور بودم بدون انگشتر وضو بگیرم، ولی مجبور نبودم با عقیق نماز بخوانم. برای همین گاهی با دستان خالی نماز مى‌خواندم. که یعنی به بودن عقیق اعتنایی ندارم. ولی داشت اتفاق دیگری مى افتاد. من حالا داشتم به نبودنش فکر مى‌کردم. انگشت‌های خالی داشت برایم مهم مى‌شد. حالا دیگر فقط بودن عقیق برایم اهمیت نداشت، که بود و نبودش برایم مهم شده بود...

هنوز هم در بند رکاب عقیقم.

 پ.ن: یاد درویش مصطفا و علی افتادم. 

خورشید!

هیچ کس

جز ستیغ کوه

تاب گرمایت را ندارد

آنگاه که در غم غروب

در سینه پنهانت می کند

بی که پشتش دوتا شود

سلام رییس!

گیر و دارهای سیستم ادارات دولتی لاجرم خودش را به هر که در آن کار کند تحمیل می کند. این البته کم و زیاد دارد. ولی همه از بزرگ و کوچک عاقبت به آن مبتلا می شوند. این اذیت کننده است. مثلا در ادارات آبدارچی –که علی ما نُقِل اصلن در اروپا و آمریکا چنین موجودی وجود خارجی ندارد!- کارمندان دیگر را با لفظ «آقا» خطاب می کنند. همه هم ظاهرا پذیرفته اند که آبدارچی باید همین گونه خطابشان کند. یا مثلا ترسی که در کارمندان یک اداره نسبت به رییسشان هست چیز عجیبی است. این ترس از جنس لولوخورخور نیست که گمان کنید با تلقین و تمرین برطرف شود. این ترس نوعی خودباختگی یا چیزی از این جنس است. این هم در کارمندان دیده می شود. حالا فکر کنید این روحیه چه بلایی بر سر رییس و مرئوس می آورد. به همین دلیل روسا گمان می کنند حتما از زیردستانشان بیشتر می دانند و در خیلی از موارد شاید ایستادن یک کارمند بر حرف منطقی خود را برنتابند. این ها که می گویم ظرافت هایی دارد. لازم نیست مدیر یک اداره با کارمندانش تحکم کند یا کارمندان جزء با شنیدن صدای پای رییسشان دست و پا گم کنند. ولی این حاکمیت اداری رفته رفته آزادگی اداری ها _از بالا تا پایین_ را می گیرد و زبان را از بین می برد و فکر را می گیرد و مانع رشد معنوی اداری ها می شود. این بسیار خطرناک است.

تَرک!

شبکه‌های اجتماعی کمی‌ آدم را سریع‌تر و پرشتاب‌تر و به همان نسبت کم تامل‌تر و کم تحمل‌تر می‌کنند. البته که کارکرد اصلی این شبکه‌ها تفریح و سرگرمی‌است، ولی  کسانی که بخواهند می‌توانند بهره‌هایی هم از این فضا ببرند. آدم مدتی که در یک شبکه‌ی اجتماعی فعال باشد دلش برای وبلاگش تنگ می‌شود. وبلاگ صمیمی‌تر و جمع و جور‌تر و خودمانی‌تر است. گو این که وقتی تعداد پلاس‌ها و لایک‌ها در گوگل پلاس و فیس بوک -که در این دومی‌بسیار کم حضور داشته‌ام- زیاد می‌شود آدم خود به خود ته دلش خوشحال می‌شود که مطلبش را دیده اند و پسندیده اند.‌ اما روی دیگری هم دارد این سکه. وقتی همه می‌بینندت انگار یک مشت چشم حریص دارد دنبالت می‌کند. همان حس شهرت مثلا. من این حس را نمی‌پسندم. شبکه‌ی اجتماعی مثل خانه‌ای شیشه ای است که همه دارند لحظه لحظه‌ی زندگی تو را می‌بینند و این حس خوبی نیست. همین رفته رفته انسان را بی خیال می‌کند و کم فکر و در گوشی بگویم که کمی‌انسان را بی ملاحظه می‌کند. و یا آدم را به رفتارهای نمایشی و غیرواقعی می‌کشاند که آن هم خیلی خوب نیست. برعکسش وبلاگ است که صبر و متانت بیشتری دارد و محلی خودمانی برای نشستن است و گپ زدن. آن شتاب و رفت و‌ آمد سریع این جا جایی ندارد.گوگل پلاس هم کمی ‌وقت گیر بود و از شما چه پنهان معتادم کرده بود و هم خیلی راحت نبودم با نوشتن در آن جا. از طرفی کمی‌کارهایم زیاد شده و از جمله کاری که شاید سال‌ها آرزویش را داشتم کم کم دارد با یکی دو نفر از دوستان به تحقق نزدیک می‌شود. این کار همت می‌خواهد و وقت گذاشتن و دردسر کشیدن. و البته ظاهرا سه نفر هم دل شده ایم که باری را به مقصدی برسانیم. علاوه بر این کتاب خواندندم در این مدت کم شده بود که دوست دارم جبرانش کنم. اگر بشود! البته خدا را چه دیدی؟! اصلن بعید نیست از من که دوباره فیلَم یاد هندوستان کند و برگردم به آن استریم پرشتاب و باز روز از نو.