این چهارمین سفری بود که به عراق داشتم. و باید اذعان کنم که تازه بعد از چهار سفر –که همگی سفرهای خاصی بوند- دارم عراق و مردمش را می شناسم. بگذارید راحت بگویم. متاسفم از این که نگاهی که در میان مردم ایران نسبت به عرب ها (به طور کلی!) و به خصوص مردم عراق وجود دارد نگاه درستی نیست. با هر کس در باره ی سفر عتبات صحبت می کنی پس از صحبت های معمول در مورد حال و هوای معنوی این سفر شروع می کند برای تو از بی وفا بودن مردم کوفه حرف زدن و این که این شهر نفرین شده است و پس هنوز مردمش بی وفا هستند و از این جور حرف ها. از کثیفی عراق. از رفتار و اخلاق تند مردمش و... و من می توانم با اطمینان بگویم که همه ی این تصورات، غلط و عوامانه است.
مردم عراق ایرانی ها را دوست دارند. اگر نگویم به ایرانی ها عشق می ورزند. با قاطعیت می توانم بگویم عراقی ها در میان همه ی کشورهای منطقه و به خصوص همسایگانشان دولت و ملت ایران را از همه بیشتر دوست دارند. از عربستانی ها متنفرند. حتی بیشتر از آمریکا و اسرائیل. عامل اصلی بسیاری از مشکلاتشان را پول های نفتی دولت عربستان می دانند. قطر و ترکیه را هم آمریکایی می دانند. مردم عراق به شدت میهمان نوازند. در این سفر که توفیق حضرت حق یارمان بود و مسیر کوتاه هشتاه کیلومتری نجف تا کربلا را با پای پیاده پیمودیم این را به عینه دیدم. یک بار دیگر هم توفیق پیمودن این مسیر را داشته ام. و خوشبختانه در هر سفر به دلیل بهتر شدن زبان عربی، بیشتر و بهتر با عراقی ها ارتباط برقرار کرده ام. عراقی ها خونگرم و میهمان نوازند. به خصوص اگر با آن ها مثل یک برادر برخورد کنی و از بالا به آن ها نگاه نکنی. می جوشند و می جوشند. به شدت از این که دعوتشان را به یک لیوان شربت یا آب یا یک استکان چایی عراقی و یا یک وعده غذای ظهر رد کنی ناراحت می شوند. چند کیلومتری کربلا روحانی عمامه سفیدی با فارسی دست و پا شکسته دعوتم کرد به چایی. آقا! بفرما چایی ایرانی! تازه چیزی نوشیده بودم و قصد ایستادن نداشتم. ولی اصرار کرد. که چایی ایرانی است. گفتمش چایی عراقی هم خوب است. ولی اصرار کرد که چایی ایرانی بدهد. با دست مسیر را تا کناره ی راه، راهنمایی ام کرد و بعد هم صندلی گذاشت که بنشینم. خوشحالی را از این که دعوتش را پذیرفته ام در چهره اش خواندم.
این را هم بگویم که مردم عراق بر خلاف تصور رایج، حرف گاف و چ را در مکالماتشان زیاد استفاده می کنند. تقریبا اکثر قاف ها را گاف تلفظ می کنند. و بسیاری از کاف ها را چ! صبحانه را ریوگ می گویند و هندوانه را رگی (به کسر راء و تشدید گاف). جالب این که حرف چ را حتی در نوشتار هم به کار می برند. و حتی تر در  نوشتار رسمی تابلوهای تبلیغاتی. و این ظاهرا امر جدیدی نیست. یکی از اقوام سببی ما که از معاودان عراقی است و  یکی دو سال قبل از انقلاب از عراق اخراج شده می گوید در آن زمان هم حرف چ را می نوشتیم و استفاده می کردیم.
بماند. در دو سه سفر اخیر یکی از کارهای ثابتی که با چند نفر از رفقا انجام می دادیم رفتن داخل موکب ها و هم صحبت شدن با کوچک و بزرگ افراد داخل موکب بود. این سفر هم توفیق داشتیم و در هفت-هشت کیلومتری کربلا میهمان موکبی از اهالی بصره شدیم. معمولا موکب ها را خودمان انتخاب می کنیم. اما میهمان نوازی بیش از حد و اندازه را خود اهالی موکب به جا می آورند! از پذیرایی با آب و ناهار و شربت و حتی میوه تا انداختن جایی برای استراحت و ماساژ. و همه ی این ها بهانه هایی است که کم کم به افراد موکب نزدیک شوی و بگویی و بخندی و سوال و جواب کنی و از رسوماتشان بپرسی و اوضاع و احوال سیاسی و اقتصادی عراق را جویا شوی. و البته متقابلا به سوالات آن ها در باره ی ایران پاسخ دهی. جالب است که در موکبی که از بصره آمده بود برادر عماد محمد رضا –بازیکن تیم ملی فوتبال عراق و حاضر در لیگ برتر فوتبال ایران- با نام علاء حضور داشت. یکی از اهالی موکب در شهر بصره صاحب نمایشگاه اتومبیل است. می گوید اکثر ماشین ها در عراق ژاپنی هستند. گرچه حق واردات مستقیم از ژاپن را ندارند و باید از طریق عربستان ماشین وارد کنند. می گوید خانواده ی ما 25 نفرند و ده ماشین در خانه داریم!! می گوید هر خانواده لا اقل چهار ماشین در خانه دارد!
در همین موکب با مصطفی از اهالی ناصریه آشنا شدیم. جوانی که نانوایی دارد و مسیر طولانی ناصریه به کربلا را با پای پیاده آمده است. مصطفی یک ماسور حرفه ای ست و ماساژهایش حسابی بچه ها را سر حال می آورد. از طرفداران مقتدی صدر است و بر خلاف سایر هواداران مقتدی ساکت و کم حرف است. بعد از ظهر هنگام خداحافظی ما با اهالی موکب با ما همراه می شود. یک پمپ گلاب پاش بیشت لیتری بر روی دوش خود دارد که عکس مقتدی صدر و پدر شهیدش آیت الله سید محمدصادق صدر را بر روی آن چسبانده. مصطفی دائم مردم را و از جمله ما دو سه نفر را که با او همراهیم خیس می کند تا گرما کمتر بر ما کارگر شود. هر جا هم به سربازهای امنیتی عراقی می رسیم بی پروا به سمت آن ها می رود و پس از برداشتن کلاهشان سر آن ها را با گلاب پاشش خیس می کند. دقت که کردم متوجه شدم که وقتی کلاه سربازها را بر می دارد می گوید آقا! بعد احساس کردم دارد خودش را ایرانی معرفی می کند. به کربلا که رسیدیم مطمئن شدم دارد خودش را ایرانی معرفی می کند. یکی از عراقی ها از او می پرسد از ایران آمده ای. جواب مصطفی مثبت است! لابد برای نزدیک کردن دل های دو ملت!
معتقدم نزدیک ترین ملت به لحاظ فرهنگی به ملت ایران، ملت عراق است. ارتباطات خویشی عرب های خوزستان با اقوام عراقی شان و رفت و آمدهای دائم دو طرف مرز، نزدیکی مذهبی و زبانی دو ملت، وجود حرم مطهر علی ابن موسی الرضا (علیه السلام) در مشهد مقدس و عوامل تاریخی دیگر باعث نزدیکی فرهنگی دو ملت شده است.
گفتنی ها در باره ی عراق زیاد است. واقعا یک سفر دو هفته ای به عراق ظرفیت نوشتن یک سفرنامه مفصل را دارد. امیدوارم روزی برسد که سفرنامه نویسی عراق در میان نویسندگان ایرانی رونق بگیرد.