سال 70 برگشتیم اصفهان. شوق بازگشت به شهر پدر و مادری براى ما که بچه بودیم و همه چیز دنیای کودکی در چشممان بود از ماه ها قبل رهایمان نمی کرد. چندین ماه در خانه ی قدیمی مامان بزرگ که حالا با اثاث کشی آن ها خالی شده بود زندگی کردیم. زندگی جدید مامان بزرگ و حاج آقا در آپارتمان نوساز دو طبقه آنقدر جذاب بود که از دست دادن تمام خاطرات شیرین سال های قبل به چشمم نیاید. بماند که حالا ما ساکن همان خانه بودیم و من خیال مى کردم دارم در دل آن خاطرات زندگی مى کنم. فقط یک لنز فشرده مى تواند رفت و آمدهای مدام خاله ها از این سر تا آن سر سرسرای خانه ی خشتی را نمایش دهد. سرسرایی که با متر امروز شاید ده متر هم نداشت. اما اگر شروع به قدم زدن در آن مى کردی تمام شدنش با خدا بود. سرسرایی که این سرش از هال بزرگ شروع مى شد و آخرش مى رسید به هال کوچکی که کتابخانه و حیاط خلوت و آشپزخانه و حمام قدیمی بینه دار در آن جا سر داشتند. و البته زیر زمین زنده ای که خرخاکی و مارمولک و نم و نقشه های فرش حاج آقا و خمره های بزرگ جزء شخصیتش بود و هیچ وقت وقارش را از دست نداد. یا کتابخانه ی کوچکی که عکس دکتر شریعتی با سوزن های کوبیده شده بر دیوار و نخ با مهارتی خاص بر تنش نقش بسته بود. لابد کار یکی از خاله دایی های انقلابی بود. حیات خلوت را که نگو. با سنگی در یک گوشه که نمی دانم اسمش و کارش چه بود و حوضچه ای محصور و مسقف در گوشه ای دیگر که اسم و کار آن را هم حالا نمی دانم! قبلاً هم کمی از آن خانه نوشته ام. چندین سال با همه ى این ها زندگی کرده بودم. ولی حالا دیگر کم کم داشتم از آن ها دور مى شدم. سال های بعد هر بار که به تهران سفر می کردم زرق و برق تابلوهای تبلیغاتی و جذابیت خیابان ها که نمی دانم چه بود آن قدر بود که هوای اصفهان و حال قدیمی اش را رها کنم یا بهتر بگویم آن ها من را رها کنند و بسپارندم به شهر جدید. هر سفر به پايتخت جلوه ی جدیدی در چشمم فرو مى کرد و کم کم چشمم پر شد. دیگر جایی برای سادگی و صمیمیت آن حیات و حیاط خلوت و کتابخانه و سرسرا و بینه و آشپزخانه باقی نماند. حالا من ساکن تهران بودم.