شبکه‌های اجتماعی کمی‌ آدم را سریع‌تر و پرشتاب‌تر و به همان نسبت کم تامل‌تر و کم تحمل‌تر می‌کنند. البته که کارکرد اصلی این شبکه‌ها تفریح و سرگرمی‌است، ولی  کسانی که بخواهند می‌توانند بهره‌هایی هم از این فضا ببرند. آدم مدتی که در یک شبکه‌ی اجتماعی فعال باشد دلش برای وبلاگش تنگ می‌شود. وبلاگ صمیمی‌تر و جمع و جور‌تر و خودمانی‌تر است. گو این که وقتی تعداد پلاس‌ها و لایک‌ها در گوگل پلاس و فیس بوک -که در این دومی‌بسیار کم حضور داشته‌ام- زیاد می‌شود آدم خود به خود ته دلش خوشحال می‌شود که مطلبش را دیده اند و پسندیده اند.‌ اما روی دیگری هم دارد این سکه. وقتی همه می‌بینندت انگار یک مشت چشم حریص دارد دنبالت می‌کند. همان حس شهرت مثلا. من این حس را نمی‌پسندم. شبکه‌ی اجتماعی مثل خانه‌ای شیشه ای است که همه دارند لحظه لحظه‌ی زندگی تو را می‌بینند و این حس خوبی نیست. همین رفته رفته انسان را بی خیال می‌کند و کم فکر و در گوشی بگویم که کمی‌انسان را بی ملاحظه می‌کند. و یا آدم را به رفتارهای نمایشی و غیرواقعی می‌کشاند که آن هم خیلی خوب نیست. برعکسش وبلاگ است که صبر و متانت بیشتری دارد و محلی خودمانی برای نشستن است و گپ زدن. آن شتاب و رفت و‌ آمد سریع این جا جایی ندارد.گوگل پلاس هم کمی ‌وقت گیر بود و از شما چه پنهان معتادم کرده بود و هم خیلی راحت نبودم با نوشتن در آن جا. از طرفی کمی‌کارهایم زیاد شده و از جمله کاری که شاید سال‌ها آرزویش را داشتم کم کم دارد با یکی دو نفر از دوستان به تحقق نزدیک می‌شود. این کار همت می‌خواهد و وقت گذاشتن و دردسر کشیدن. و البته ظاهرا سه نفر هم دل شده ایم که باری را به مقصدی برسانیم. علاوه بر این کتاب خواندندم در این مدت کم شده بود که دوست دارم جبرانش کنم. اگر بشود! البته خدا را چه دیدی؟! اصلن بعید نیست از من که دوباره فیلَم یاد هندوستان کند و برگردم به آن استریم پرشتاب و باز روز از نو.