دوستم می گوید مستندی دیدم در مورد یکی از نویسندگان بزرگ آمریکای جنوبی. همسر نویسنده می گوید که او هر روز بخشی از داستان را که آن روز نوشته بود برایم تعریف می کرد. من در جریان سیر همه ی داستان هایش بودم. روزی از اتاق زیرشیروانی محل کارش که همیشه در آن جا مشغول نوشتن بود پایین آمد. مثل بچه ی مادرمرده گریه می کرد. طوری گریه می کرد که نمی توانست حرف بزند. بعد که کمی آرام شد داستان را از او پرس و جو کردم. گفت فلان شخصیت داستانم را یادت هست؟ همین الان از دنیا رفت!

می گوید همین داستان را در محل کار سر میز ناهار برای همکاران تعریف کردم. همکاری که ذهنی ریاضی داشت خیلی برایش عجیب بود. می گفت مگر سرنوشت شخصیت های داستان در دست نویسنده نیست؟ خب نجاتش می داد. کلی برایش توضیح دادم که نویسنده مقدمات داستان و کاراکترها را می سازد  و می پردازد. ولی این شخصیت ها هستند که در نسبت با هم و حوادث داستان، خط سیر قصه را می سازند و فراز و فرود داستان را طی می کنند و سرنوشت خویش را تعیین می کنند. می گفت نیم ساعت داشتم این را برایش توضیح می دادم. ولی او باز هم متوجه نمی شد. یک لحظه بی‌اختیار گفتم خدا هم همین طور است! نگاهی از سر تعجب همراه با فهمیدن کرد و دیگر چیزی نگفت.

با خودم می گویم یعنی خدا هم در مصائب بندگانش گریه می کند؟