زل زده بود به بچه هایی که در سالن مشغول بازی بودند. با لبخند آرامی بر لبانش. طوری نگاه می کرد که انگار هیچ غمی ندارد. بازی کردن دوستانش برایش اهمیت نداشت. چشمان آبی رنگ و موهای مجعد مشکی، کاملا از دیگران متمایزش می کرد. بینی بزرگ و عینک کائوچوئی هم قیافه اش را بامزه تر می کرد. از ریش و سبیل تنک نتراشیده، شلوار جین یخی و کفش های کتانش می شد سن و سالش را فهمید. گرچه قد بلند و اورکت خاکی باعث می شد بزرگ تر از سنش به نظر برسد. با آن که چهره ی گیرایی داشت آرام به نظر می رسید. تکان نمی خورد. کمی خسته می نمود. شاخه گل قرمز توی دستش بدجوری جلب توجه می کرد. شاید هنگام بیرون آمدن از خانه از مادرش گرفته بود. شاید هم در راه سری به گل فروشی محله زده بود.
بچه ها هنوز سرگرم بازی بودند. کسی حواسش به او نبود. با برخورد توپ، قاب عکس افتاد و شکست. سالن ساکت شد. همه زل زده بودند به قاب عکس سعید. او حالا دیگر دو سالی می شد که در جمع بچه ها نبود.