تله پاتی

گاه (و بی گاه) نوشت های من

دو برگ گزارش سال نودویک و نودودو روی میز است و من مشغول بالا و پایین کردن حساب‌های این دو سال. میز بزرگ اتاق تنها پذیرای من و محمد است. محمد کتابی پیش رویش گذاشته و گاهی بخش‌هایی از آن را بلندبلند می‌خواند. «چرا یک انقلاب شکست می‌خورد؟». اسمی شبیه به این دارد. گاهی اشاره می‌کند که دقت کن و بعد با چشمانش نظرم را به متن کتاب جلب می‌کند. آرام سر بالا می‌آورم و هر بخش کتاب را که می‌خواند سر تکان می‌دهم. با پاهایم صندلی را گامی از میز فاصله می‌دهم. اثر پایم روی نم سنگ‌های کف اتاق خط کثیفی انداخته. چند لحظه پیش تکه‌بیسکوییتی را توی استکان چای زدم و همین طور که با محمد حرف می‌زدم بیسکوییت را در آوردم و کمی دست‌دست کردم برای خوردنش. تکه‌های خمیر شدۀ بیسکوییت نقش زمین شد. سریع طالبی را خبر کردم و جارو آورد و بقایای خمیری بیسکوییت را از کف زمین جمع کرد...
میثم با سر و روی گرماخورده از راه می‌رسد و لبخندی همراه با تعجب تحویلمان می‌دهد. دو ساعت از جلسۀ اول ما گذشته و ما هنوز داخل اتاقیم. در این فاصله میثم رفته و برگشته و ما را هنوز نشسته می‌بیند. می‌نشیند و همین‌طور که روی صندلی تکان می‌خورد رو به من می‌گوید به رضا بگو مرتضی را بگیرد. در را باز می‌کنم و به رضا می‌گویم مرتضی را بگیر. در نیمه باز می‌ماند و من دوباره روی صندلی‌ام جاگیر می‌شوم. هنوز نامۀ اعمال دو سالۀ مرکز پیش رویم است. عددها را یکی‌یکی بررسی می‌کنم. حق‌الزحمۀ کارکنان، سنوات پایان خدمت، سهم کارفرما... خیلی از این عبارات سر در نمی‌آورم. میثم با مرتضی گرمْ خوش‌وبش می‌کند. باریکه‌های کشیده و گرم نور بعد از ظهر خرداد، بدنۀ میز بلند اتاق را نوازش می‌کنند. درِ نیمه باز اتاق تکان‌تکان می‌خورد. دو سه استکانِ نیم‌خوردۀ چای و چند لیوان خالی و پارچ آبْ‌یخِ بخار گرفته، میز را به هم ریخته‌اند. میثم کمی جدی تر با مرتضی بحث می‌کند. محمد هنوز گرم کتاب است. با انگشت اشاره‌ام با لبۀ برگه‌های گزارش بازی‌بازی می‌کنم. صدای میثم کمی بلندتر می‌شود. تکانه‌های آرام در، گاهی نگاهم را با خود می‌برد. می برد تا انتهای سالن بیرون که خالیِ خالی است. در امتداد نگاهم محمد را می‌بینم که نگاه جدی‌اش صفحات کتاب را شخم می‌زنند. با نوک انگشتانم تک ضرب‌هایی روی میز می‌زنم. صدای فریاد محوی از انتهای سالن می‌آید: «چی شده؟! چی شده؟!» ذهنم آشفته می‌شود. لابد بچه‌ها حرفشان شده. سر را از روی برگه‌ها بلند کرده‌ام و همین طور که گوشم به میثم است محمد را زیر نظر می‌گیرم. مدام با درِ نیمه‌باز نظربازی می‌کنم. نگاه‌های کوتاهِ پر از دلهره. گاهی هم سرک می‌کشم که بیرون را بهتر ببینم. انگار هیچ خبری نیست. صدای میثم را نمی شنوم. محمد هم انگار دیگر نیست...
از انتهای سالن حسین را می‌بینم که به سمت در اتاق حمله ور شده. در پیش زمینۀ تصویرْ در را فلو می‌بینم و لنز تلۀ فشردۀ دوربین فوکوس شده روی حسین. حسین اسلوموشن می دود. می‌دود به سمت ما. می‌دود به سمت در اتاق. می‌دود، ولی جان می‌کند تا برسد. گوشم زنگ دارد... چی شده؟! چی شده؟! با شتاب در را باز می‌کند. چشمانش برق می‌زند. دلهره دارم. دلهره دارد. صدای قلبش را می‌شنوم. تندتند می‌زند. برق چشمانش دیدنشان را سخت می‌کند. نمی‌داند خبر را برای که آورده. چشم می‌دوزم به دهانش: مادر آقای نقی‌لو فوت کرد... میثم پریشان می‌شود. چشمانش گشاد می‌شوند و گوشی را مدام به دهانش نزدیک و دور می‌کند. چهره در هم می‌کشد. محمد آرام سر تکان می‌دهد. من چشم می‌دوزم به برگه‌های گزارش دو سالۀ مرکز. 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم خرداد 1393ساعت 1:16  توسط من  | 

دوستم می گوید مستندی دیدم در مورد یکی از نویسندگان بزرگ آمریکای جنوبی. همسر نویسنده می گوید که او هر روز بخشی از داستان را که آن روز نوشته بود برایم تعریف می کرد. من در جریان سیر همه ی داستان هایش بودم. روزی از اتاق زیرشیروانی محل کارش که همیشه در آن جا مشغول نوشتن بود پایین آمد. مثل بچه ی مادرمرده گریه می کرد. طوری گریه می کرد که نمی توانست حرف بزند. بعد که کمی آرام شد داستان را از او پرس و جو کردم. گفت فلان شخصیت داستانم را یادت هست؟ همین الان از دنیا رفت!

می گوید همین داستان را در محل کار سر میز ناهار برای همکاران تعریف کردم. همکاری که ذهنی ریاضی داشت خیلی برایش عجیب بود. می گفت مگر سرنوشت شخصیت های داستان در دست نویسنده نیست؟ خب نجاتش می داد. کلی برایش توضیح دادم که نویسنده مقدمات داستان و کاراکترها را می سازد  و می پردازد. ولی این شخصیت ها هستند که در نسبت با هم و حوادث داستان، خط سیر قصه را می سازند و فراز و فرود داستان را طی می کنند و سرنوشت خویش را تعیین می کنند. می گفت نیم ساعت داشتم این را برایش توضیح می دادم. ولی او باز هم متوجه نمی شد. یک لحظه بی‌اختیار گفتم خدا هم همین طور است! نگاهی از سر تعجب همراه با فهمیدن کرد و دیگر چیزی نگفت.

با خودم می گویم یعنی خدا هم در مصائب بندگانش گریه می کند؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1392ساعت 12:31  توسط من  | 

تلخی زهر واقعه‌ی آن شب آن قدر برایم غیر قابل باور و غیر منتظره بود که مغزم رسماً از کار بیفتد و با تمام وجود به بى وجودی خودم واقف شوم و مجبورشوم -تاکید مى کنم که مجبور شوم- بیشتر به مغزم فشار بیاورم و به نافهمی‌اش و بى خاصیتی‌اش بیشتر پی ببرم. اگر تا قبل از آن امتحان های الهی را در همین چهارچوب‌های زندگى عادی مى دیدم آن شب فهمیدم که با خدای پیچیده تری طرفم! رسماً داشتم به همه چیز شک مى‌کردم و حتی به این که خدا هم به فکر بندگانش هست و یاری گر آن‌هاست. حال بچه آهوی تازه متولد شده‌ای را داشتم که هنوز لزجی چندش آور ورود به دنیای جدید بر روی بدنش خشک نشده و حتی توان ایستادن بر دست و پاهای خود را ندارد، ولی از او مى خواهند که برمد و برجهد و فرار کند. و طرفه این که این بچه آهوی زبان بسته به محض آن که خواست بگریزد با دست و پای بسته‌اش مواجه شد. پاک گیج و منگ شده بودم و دست و پاهایم مى لرزید و گریه مى کردم. حتی شروع کردم برای خودم سخن‌رانی کردن و آسمان و ریسمان به هم می بافتم و باز اشک و عرق مى‌ریختم. تقصیر خودم بود. از یکی دو هفته قبل که سعی کرده بودم دست و پایی به خدا نشان دهم و آبرویی بخرم باید حدس مى زدم که روزی در گردابی که او فراهم آورده باید دست و پا و فریاد بزنم و او نظاره گر باشد و من ندانم که چه در سر دارد و گودی این گرداب تا کجاست و آخر قصه چیست. برق مهلک آن شب سیاه هنوز در تنم هست و هنوز با خودم مى‌ژکم که چه بود آن واقعه‌ی چند ساعته که تقریباً ناخواسته درگیرش شدم و هنوز هم درگیرش هستم. رسما تحقیر شدم و بهتر است بگویم به حقارت خودم در برابر نظام هستی پی بردم.

...و به خدایی فکر مى کنم که آن بالا هست و الغوث الغوث مى گویم برای رهایی.

پ.ن1: خیلی ناخن نزنید لطفن.

پ.ن2: اولین آواز و کار ماندگار محمد اصفهانی را گوش بدهید!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1392ساعت 0:5  توسط من  | 

یادداشت سی‌سالگی را به پیشنهاد دوست خوبم مهدی ابراهیم زاده می‌نویسم. نقطه

سی سال پیش وقتی متولد شدم... خط خط خط

یادداشت سی‌سالگی را چگونه باید شروع کنی؟ باید از چه بنویسی؟ باید خاطرات سی سال از دست داده/ به دست آورده‌ات را مرور کنی یا آرزوهای سال‌هایی که نمی دانی می‌آیند یا نه؟ شاید باید کودکانه مدادرنگی دست بگیری و مردانه خط زمان عمرت را بکشی و سی سال گذشته را رنگی کنی و بعد هم مکان سی‌سالگی را یک نقطه‌ی پررنگ بکشی و بایستی به انتظار فردا. به انتظار امتداد سال‌های بعد...

مرور خاطرات گذشته شاید آینده را برات روشن تر کند. باید از چه بگویی؟ از روزی که در آستانه‌ی حیاط مدرسه -که چند متری گودتر از سطح خیابان بود- با سر کچل و صورت گریان دست مادر را رها کردی و رفتی که رسما دانش آموز اول دبستان شوی؟ یا از روزی که در بازگشت از اردوی شبانه‌روزی بندهای کفشت را گم کردی و دست مادر را در ورودی حیاط مدرسه گرفتی و راهی خانه شدی؟ باید از صبحی بنویسی که دنیا امام نداشت و همه گریان بودند و تو حیران؟ یا از روزی که سرمست از بازگشت به شهر پدری بودی بعد از سال‌های تنهایی پایتخت نشینی؟

باید از روزهای پنجم دبستان بنویسی که با داوودی، دوست صمیمی‌ات، عصرها می‌رفتید پارک و با پنج تومان ناقابل سوار چرخ و فلک دستی پارک می‌شدید و کلی کیف می‌کردید؟ یا از روزی که تک‌خوان گروه سرود بودی و برق ارگ قطع شد و صبر کردی و دوباره سرود را از اول خواندی؟ شاید هم باید روزی را روایت کنی که بعد از مدرسه با بچه‌ها رفتید پارک تا پینگ پنگ بازی کنید و فردا مدیر مدرسه راهنمایی فراخوانتان کرد و توبیخ. روزهایی را بنویس که با فلاپی دیسک بازی رد و بدل می‌کردی...

از روزهایی بنویس که این کلاس و آن جلسه می‌رفتی. روزهایی که سر کلاس هر معلم، از دینی و ادبیات و کامپیوتر دفترچه یادداشت دست می‌گرفتی و شعرهایی که معلم‌ها لابلای حرف هایشان می‌خواندند را یادداشت می‌کردی.

از روزهایی بنویس که منجر به دوم خرداد شد و تو دلت نه با این بود و نه با آن و البته حق رایی نداشتی! روزهایی که حزب کارگزاران تابلوی دفترش در شهرتان را دو روزه علم کرد و تو که بدت نمی آمد بشناسی شان روزی سرک کشیدی درون ساختمان حزب! و جوانی که دم در ایستاده بود یکی یکی عکس چهره‌های معروف روی استند ایوان ساختمان را نشانت داد و تو هیچ کدامشان را نمی شناختی و خجالت زده بیرون آمدی.

از روزی بنویس که به خاطر پوشیدن شلوار کتان چند روزی را بیرون کلاس سر کردی و البته بدت نمی آمد که به این دلیل مسخره چند روز دیگر هم تنبیه شوی!

اصلن از روزی بنویس که به پیشنهاد مادر سرگذشت کندوهای جلال را خواندی و جلال خوان شدی. یا از روزی که در میانه‌ی جلسه‌ی قرآن به پیشنهاد آقامجید به خوبی‌ها و بدی‌های رفاه فکر کردی و آوینی را شناختی و تکنوپولی را خواندی و چیزی سر در نیاوردی!

...

نه. هیچ کدام این‌ها را ننویس. حالا دیگر سه ده از عمرت رفته است.

یادداشت سی‌سالگی یادداشت خوشی‌ها و شیطنت‌ها و غم و شادی‌ها و قهر و آشتی‌ها و مشغولیت‌های سه دهه از عمری است که دیگر نیست. یادداشت ورود به دهه ای که در پایان آن باید خود را برای مرگ آماده کنی. باید کامل شده باشی. باید عصا به دست گرفته باشی و پخته شده باشی. یادداشت سی‌سالگی یادداشت سه دهه عمر از دست رفته است. و یادداشت سه دهه عمل به دست آمده. کوله باری که خوب یا بد سنگین است و روز به روز سنگین تر می‌شود. و باری که تنها خودت باید بر دوش بکشی و برایش جواب داشته باشی. آیا سی سال‌های آینده هم به همین زودی می‌گذرند؟ اصلا آیا می‌آیند؟!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1392ساعت 19:9  توسط من  | 

درگیر شدن با آن دسته از رذایل اخلاقی که نمود عینی ندارند و نتایج مستقیمی در عمل انسان ندارند بسیار سخت است. صفاتی مثل حسد و تنفر و...  چیزهایی که بود و نبودشان را دیگران کمتر احساس می کنند و لااقل از رفتار یک فرد نمی توان در مورد وجود این صفات در درون او نظر محکمی داد. بسیار اتفاق می افتد که در کنار تلاش برای از بین بردن یک عمل نادرست مثل غیبت کردن یا دروغ نگفتن و غیر این ها به دنبال جلب نظر دیگران هم هستیم. یعنی در بهترین حالت دو هدفِ از بین بردن آن عمل قبیح و جلب توجه نظر دیگران را همزمان دنبال می کنیم تا با یک تیر دو نشان را هدف گرفته باشیم. گرچه تیرمان به سنگ بخورد! در صفات ناپیدا این کار -یعنی جلب توجه دیگران- تقریبا محال است. به همین دلیل شاید کمتر زشت بودن آن ها را ببینیم و مانع بودنشان در مسیر کمال را متوجه شویم. اما حس رضایت و لذتی که در جنگیدن با این صفات هست کمتر در اصلاح اعمال ظاهری وجود دارد. شاید بتوان این را با پالایشی که یکی از مقدمات تولید اثر هنری است مقایسه کرد. یک جور مراقبه ی دائمی که هیچ چشمی به دنبال رصد آن نیست و همین سخت ترش می کند و تنها نیاز به سخت گیری انسان بر نفس خود دارد.

در کار هنر این پالایش به شکل ظریفی در رفت و آمد اثر و صاحب اثر اتفاق میفتد. صاحب اثر باید پیش از آغاز کردن کار هنر لااقل اندکی از این پالایش را درون خود رقم زده باشد. شاید پالایش ارسطویی برای تولید اثر ادبی – و به طور عام هنری- هم از جنس همین رفت و برگشت باشد. وقتی تلاش می کنی که بای خوشنویسی ات را آنقدر بکشی که نقطه هایش به قاعده باشد، نه آن قدر کوتاه شود که فخامت باء را نداشته باشد و نه آن قدر کشیده شود که توازنش را از دست بدهد، در واقع داری روح خود را صیقل می زنی. این تمرکز و دقت و تلاش برای حفظ تعادل در لحظه ی شکل دادن به اثر یک مراقبت از نفس است. و این صیغل زدن ها با تمرین و ممارست به روح تو شکل می دهد. این دقت های ریز در ظرافت های کار هنری را تنها خود هنرمند به خوبی احساس می کند و متوجه آن می شود و به سختی های آن تن می دهد تا اثرش آن گونه که می خواهد باشد. اگر چه شاید متوجه نباشد که این کار روح او را هم در بند می کند و از سرکشی می رهاند.

در کار ساختن نفس هم این مراقبت های ظریف و کوچک است که روح آدمی را جلا می دهد. و لذت و شیرین این مبارزه وقتی دائمی شد بیشتر می شود. و آدم اگر بخواهد آدم شود لاجرم باید صفات رذیله ی درونی اش را از بین ببرد.

پ.ن1: حتما پرداختن جدی و همراه با ممارست به یک هنر در پالایش روح آدمی موثر است. و اگر هنر انسان برای خودنمایی نباشد لاجرم به تعادل روح او و حرکتش در مسیر کمال کمک می کند.

پ.ن2: دلم هوای رنگ و خط کرده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1392ساعت 19:51  توسط من  | 

مطالب قدیمی‌تر